سرانجام هفته ی سوم مهرماه رسید، و بالاخره اکثر دانشجویان تشریف آوردند.شکوهی، راس ساعت 8 صبح، بدن هیچ تاخیری وارد کلاس شد. چند قدمی در کلاس راه رفت و برگشت. رفتارش به گونه ای بود، که اگر کسی با هنر تئاتر آشنا باشد، فکر می کند که هنرپیشه ای بر روی صحنه ی تئاتر قدم می زند. یکی از دانشجویان، پچ پچ کنان به دوستش گفت: " این پیرمرد چرا در کلاس قدم می زند، نمی خواهد درس را شروع کند؟"شکوهی پس از چند ثانیه قدم زدن، وسط کلاس ایستاد و چشم در چشم دانشجویان انداخت و بی آنکه از نیامدن دانشجویان در چند جلسه ی اول شکایتی کند، گفت:

" من خانه ام در خیابان توحید است. صبح ها کمی زود بیدار می شوم و برای رسیدن به اتوبوس های شوکت آباد نیم ساعتی پیاده روی می کنم، بعد هم سوار اتوبوس می شوم و به اینجا می آیم. من سه هفته آمدم، اما شما تشریف نداشتید".

سپس بر خلاف شیوه ی معمول کلاسهای آموزشی، که مربیان درس خود را با ارائه ی اهداف، محتوا و قوانین حاکم بر کلاس درس شروع می کنند، شکوهی در نخستین جلسه ی کلاس، تارو پود قصه ی زندگی اش را تعریف کرد...