نگاهی به وضعیت استاد و شاگرد
گلایه ای از اصحاب فلسفه تعلیم و ترببت
در تشییع جناره دکتر علی شریعتمداری که سهمی بزرگ در شکل دادن به فلسفه تعلیم و تربیت در این کشور داشته، غیاب استادان و دانشجویان پرشمار فلسفه تعلیم و تربیت، به شدت محسوس بود. با خود به چرایی چنین غیابی می اندیشیدم.
نخست، فرضیه بدبینانه بی وفایی به ذهنم دوید و بی قدر شدن رابطه استادی و شاگردی در این روزگار که نگاه ابزاری به دانشجویان داده است که استادان خود را نه شخصیت هایی ارجمند که نردبانی برای ترقی بنگرند. رابطه استاد و شاگردی روزگاران گذشته در ذهنم مرور می شد: سخن علی (ع) در ذهنم خلجان می کرد که هر کس سخنی به من بیاموزد، مرا بنده خود کرده است و خاطره ای شاید از شیخ بهایی از ذهنم می گذشت که وقتی به گورستانی رسید، از مرکبش پیاده شد و وقتی از دلیل آن پرسیدند، گفت مرا استادی یهودی بود که در این گورستان دفن شده است و من به احترام شخصیت او از مرکب پیاده شدم.
اما سپس به فرضیه ای خوش بینانه تر اندیشیدم؛ این که شاید دلیل این باشد که شاگردان بلافصل آن استاد، پرشمار نیستند و او در میان خیل دانشجویان جدید شناخته شده نیست. اما با خود گفتم که این مقدار بی خبری از گذشته ای که هنوز تاریخی نشده است نیز قابل ملامت است.
گرفتاری افراد البته فرضیه سومی است که بسته به اهمیتی که رخدادها برای آنها دارد، قابل طرح خواهد بود. با هر یک از این فرضیه های سه گانه که ور می رفتم، توجیهی برای این غیاب نمی یافتم. این بود که خواستم گلایه خود را با اصحاب فلسفه تعلیم و تربیت به میان آورم و آنان را در باب این بی خبری یا بی اعتنایی نهیب زنم که در رشته ای چون فلسفه تعلیم و تربیت، چنین رویه ای روا نیست.
"خسرو باقری" دی ماه95
🔷از ماست که بر ماست!
جناب استاد آقای دکتر باقری عزیز
گلایه شما، گلایه از انسانیت و معرفت و صمیمیت و محبتی است که سالهای سال است از میان اغلب مردم رفته و این روزها البته شدت بیشتری گرفته و بازتاب آن در رفتار همه ما بخوبی قابل مشاهده است…
چرا که همه چیز و همه کس از جمله مردگان نیز بازیچه شهرت طلبیها و قدرت طلبیهای کسانی میشود که ظاهرا -به تعبیر شما- در حال بالارفتن از نردبان ترقی هستند! و البته خودشان نمیدانند که این راهی که می روند فرجام و سرانجام نیکی در انتظارش نیست!
هر سه فرضیه شما – هر چند که تایید یا رد آنها با سخت گیریهای علمی برخی مته به خشخاش گذارها،، نیازمند بررسی میدانی باشد!- برای همه ما بوضوح مورد تایید است و این را با تمام وجود یافته ایم!
همه ما در این گرفتاری غرقیم و بی تردید تک تک ما در این غرقاب، نام و خاطرات و از همه مهمتر حاصلل تفکرات خود را نیز از دست خواهیم داد! … و بازهم باید سالهای سال، بجای ارجاع به اندیشه های علی شریعتمداری و خسرو باقری و … به همان هایی ارجاع دهیم که دنیای امروز از خیر زایندگی اندیشه هایشان گذشته اند و به تاریخ پیوسته اند!
جناب استاد باقری عزیز
دردمندانه باید گفت که شاید همه مشکل را بتوان در همان فرضیه نخست خلاصه کرد!
زیرا مدتهای زیادی است که دیگر استاد و شاگرد در این کشور معنا ندارد و رابطه میان استاد و شاگرد به خاطر رفتار استادها به سردیی گراییده است و متاسفانه هیچوقت هیچیک از ما نیز حاضر نشده ایم علت این ماجرا را در خودمان و رفتار و عملکردمان جستجو کنیم!… متاسفانه شاگردان، کمتر استاد می بینند و اگر هم ببینند بلافاصله در نظامی گرفتار میشوند که مجبورند او را ترک و فراموش کنند!
با تاسف فراوان، رابطه استاد و شاگرد در این روزگار بیشتر به نوعی رابطه بهره کشی "این" از "آن" -و حتی با کمال تاسف- "آن" از "این" !!! بدل شده است.(چیزی که دست کم ساحت شریعتمداری از آن پاک و مبرا بود زیرا بزرگ بود و به بهره کشی از امثال بنده نیازی نداشت!)
شاید بتوان علل این واقعه نامبارک را مطابق با لحن نظریه "پیچیدگی" complexite ادگار مورن در یک منظومه تربیتی-اخلاقی-سیاسی-اجتماعی-فرهنگی-فکری-دینی …. جستجو کرد که البته بررسی آن با همه ارزش و اهمیتش عمر همه ما را میگیرد!... اما به زبان ساده و کوچه بازاری، شاید بتوان همه مشکل را در واژه “بی معرفتی” خلاصه کرد!
بی معرفتی آنهایی که بارها و بارها بویژه در ۱۰ سال اخیر از زبانشان شنیدم که «با شریعتمداری چه کار داری او که کار (= عمر!) خودش راا کرده و دیگر حرفی برای گفتن ندارد!!!!!!!» غافل از این که قرار است اگر کسی استاد است و استادی اش را قبول داریم تا ابد مود توجه باشد و اندیشه هایش منبع بررسی و نقد و نگاه همه باشد.
پاره ای از افراد نیز او را تندخو میدانستند و این را بارها و بارها از این آن شنیدم و حتی به شوخی گفتند که «چطور با او حاضری کار کنی!!؟؟» … غافل از این که اگر با او زندگی میکردی می فهمیدی که نرمی و لطافتی وصف ناپذیر در رفتار و شخصیتش موج می زند اما چه در امور علمی سخت گیر و بی ملاحظه است تنبلیها و سهل انگاریها را بر نمی تابد!…
مقصودم از این بی معرفتی، معنای غیرمرسومش نیز هست!… اگر معرفت و دانشی باشد، شریعتمداری به چشم می آید… باقری به چشم می آید… هر کس به قدر زایندگی علمی اش به چشم می آید!…اگر معرفتی باشد باقری ها و شریتعمداریها و … همدیگر را می بینند!… نه بخاطر محبت و دوستی و به اصطلاح همان معرفت کوچه بازاری… بلکه بخاطر رشد خودشان، بخاطر رشد علم!
اما آقای دکتر باقری عزیز
بعد از همه این گلایه ها از خود و خودیها باید در این جمع خودمانی کمی بیشتر از هنرنماییهای ما معلمان نیز گفته شود!
جسارتا عرض میکنم که مدتهای زیادی است که دانشگاهها و مراکز علمی -منظورم معلمان و استادان- دیگر “شاگرد” پرورش نمی دهد…. چون فیض رسان نیستند… چون بخشنده نیستند… چون رشد نمی دهند… کوتاه قد و ناتوان و ضعیف شده اند… مشکلی از مشکلات حل نمیکنند….
… و چون، متفرقند!… از جمع شدن کنار هم می هراسند… از کار کردن با هم وحشت دارند!… از شنیدن سخن هم در باره هم میی ترسند…
دکتر باقری عزیز، اغلب ما، کار خودمان را جدی نمیگیرم… تربیت را جدی نمیگیریم و این جمله استادانه استاد فقیدمان را فراموش میکنیم که: «به نظر ما مسئله اساسی در تعلیموتربیت جدی تلقی کردن امر تعلیموتربیت است.»
اینها زایندگی ها را از بین می برد… استاد و مقام استادی و منش استادی و عمل استادانه و تولید علم و …. همه را نابود میکند…
بگذریم…
خدای مهربان به همه بزرگان علم و اندیشه و بخصوص به شما طول عمر با عزت عنایت کند.
24 دی ماه 1395- علیرضا رحیمی
سلام دوستان