سرآغاز
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به همه ی دوستانی که در پرسه های گاه وبیگاهشون به این صفحات هم نظری می اندازند.
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به همه ی دوستانی که در پرسه های گاه وبیگاهشون به این صفحات هم نظری می اندازند.
یکی از بهترین معلمان من آقای حاجی زاده دبیر عربی است. ما هر روز یک آیه جدید در بُرد کلاسمان می گذاریم. آقای حاجی زاده به محض ورود به کلاس،کنار بُرد رفته،آیه را تلاوت کرده و ترجمه آن را بیان می کنند . پس از قرائت آیه و ترجمه آن، تمام قواعد به کار رفته در آن آیه را به ما یاد می دهند ایشان با این گونه شیوه تدریس، هم توجه همه افراد را به آیه نوشته شده و معنی آن جلب می کنند و هم قواعد عربی که در کتاب درسی ما وجود دارد را در این آیه توضیح می دهند .من قواعدی که ایشان به این شیوه به ما می آموزند را به ندرت فراموش می کنم ؛ ضمنا ایشان بسیار خوش اخلاق هستند و بخاطر همین ویژگی هایشان مورد علاقه من هستند.
عارف پورچنگیز- دبیرستان علامه حلی(دوره اول)
فاطمه حسن زاده- دبیرستان هدی (دوره دوم)
.. در یکی از کلاس ها ،دانشجویی بود که خیلی دیر مطالب را می فهمید و گاهی پرسش هایی مطرح می کرد که خیلی بدیهی بود. در کلاس های مختلف تا این دانشجو، شروع به طرح سوال میکرد دانشجویان از خنده نقش بر زمین می شدند،استادان دیگر هم رفتاری با او کرده بودند که جرأت پرسش نداشت. در درس فلسفه تعلیم و تربیت،وقتی دید شکوهی با متانت به پرسش های مختلف دانشجویان پاسخ می دهد جسارت پیدا کرد و سوالی پرسید به غایت فلسفی، از آنهایی که هنوز کلام منعقد نشده بود دانشجویان خنده از ته دل سردادند!
پرسش او این بود: چرا پیاژه رفتارگرایان را دوست نداشت؟ شکوهی بدون آن که به خنده دانشجویان توجهی کند گفت: پرسش تان را خوب نفهمیدم آقای.... دانشجودوباره پرسش را طرح کرد باز بچه ها خندیدند. شکوهی گفت: منظورتان از این پرسش چیست، می توانید کمی بشتر شرح دهید؟ دانشجو دوباره به گونه ای دیگر طرح سوال کرد. شکوهی گفت: اکنون فکر کنم منظورت را دریافتم اگر اشتباه می کنم،بفرمائید؛ می خواهید بدانید که چه تفاوتی هست یبن رویکرد رفتارگرایان و شناخت گرایان؟ دانشجو گفت: بله منظورم همین است استاد. شکوهی شروع کرد به تبیین و تفهیم مساله، ده دقیقه ای به تجزیه و تحلیل موضوع پرداخت و مبانی شناختی و رفتاری هر دو مکتب روان شناسی را تشریح کرد و سپس رو به دانشجو کرد و گفت: فهمیدی آقای...؟ دانشجو گفت: نه آقا. با خنده دانشجویان کلاس بار دیگر منفجر شد. شکوهی شروع کرد به تبیین و تشریح بیشتر، این دفعه دقیق تر با مثال های روشن تر. سپس رو کرد به دانشجو و گفت: فهمیدی آقای... دانشجو گفت: نه دقیقاً آقای دکتر.
... بار هفتم و هشتم بود که دانشجو گفت: استاد منظورتان این است که رفتارگرایان کمتر از شناخت گرایان به ذهن و فعالیت های ذهنی توجه می کنند و بیشتربه انگیزه های بیرونی و تشویق عنایت دارند؟ شکوهی گفت: مهمترین نکته ای بود که اشاره کرده اید بله دقیقاً همین است. آن جلسه بیش از بیست دقیقه وقت کلاس به گفت و شنود شکوهی با این دانشجو گذشت او برای این که حرمت دانشجو پایمال نشود حتی یکبار کوچکترین تغییری در چهره اش نمایان نشد بدون هیچ خنده، تعجب یا نگرانی پاسخ دانشجو را می داد. او دانشجویان را با هر استعدادی که بودند می پذیرفت...
قطعاٌ هر فردی در دوران تحصیلش تحت تاثیر برخی معلماش قرار می گیره، برخی معلمان واقعا تاثیر مثبتی روی دانش آموزان دارند و برخی نه، من در طی دوران تحصیلم معلمان زیادی داشتم که زندگی و سرنوشت مرا تحت تاثیر قرار دادند. برخی معلمان هم از روی دلسوزی کارایی می کردند که یشتر باعث تنفر من می شد، مثلا وقتی ابتدایی بودم یه معلم داشتیم که تمام وقت توجهش توی کلاس به من بود نه خاطر اینکه تنبل باشم بلکه بعلت این که از وسط سال وارد این مدرسه شده بودم و عقب تر ازبچه های مدرسه جدید بودم، اما توجه بیش از اندازه ی ایشون به من و بردن نام من در کلاس باعث شده بود که یه جورایی نسبت به این کار معلمم احساس بدی داشته باشم. در دوره راهنمایی هم به برخی درس ها مثل دروس تاریخ و جغرافیا و اجتماعی خیلی علاقه داشتم اما رفتار معلم باعث شد که زده بشم خیلی خوب درس میدادن، اما رفتار مناسبی نداشتند، هز جلسه درس می پرسیدند و فوق العاده لجباز و سخت گیر بودند.
وقتی هم به سوم راهنمایی رسیدم این سال از بهترین سالهای تحصیلم بود معلم دینی مون خیلی در سرنوشتم تاثیر داشتند... خیلی باهم خوب بودیم و همش ازشون راهنمایی میگرفتم و از همون زمان بود که من به رشته علوم و معارف اسلامی علاقه مند شدم و وقتی که وارد این مدرسه شدم یکی از معلمانم خیلی در جهت دهی به افکار من و سایر هم کلاسیام تاثیر داشتند البته در اولین جلسه ای که با ایشون درس داشتیم احساس کردم معلم بداخلاقی باشند اما بعدها بدجوری جذبشون شدم ... همش دنبال این بودم و هستم که در موردشون بیشتر بدونم و بیشتر بشناسمشون ... بی نهایت دوستشون دارم یکی از نکات مثبت ایشون اینه که کتاب زیاد مطالعه میکنند و اطلاعات عمومی بالایی دارند و کتاب های مختلفی به ما معرفی می کنند همین کارشون باعث علاقمند شدن من و دوستام به ایشون شده، یکی از کتاب هایی که معرفی کردن و من خوندم،خاطرات همفر انگلیسی بود، کتاب جالبیه و به معلمای دیگه هم پیشنهاد دادم بخونن و همینطور دوستام
زینب گنجعلیخانی- دبیرستان هدی
یکی از مشکلات معلمان در کلاس، تمارض شاگردان است، چه بسا در کلاس درس با شاگردانی مواجه می شویم که از همان اول ساعت چنان خود را نشان می دهند که فکر درس پرسیدن به ذهن معلم خطور نکند؛ اما به محض تمام شدن ساعت کلاس، چنان شاد و شنگول می شوند که گویی معجزه ای صورت گرفته! اما در این بین، شاگردانی نیز هستند که واقعاً بیمار هستند ، در هر صورت تشخیص این که دانش آموز واقعاً بیمار هست یا تمارض می کند کار سختی است و چه بسا قضاوت عجولانه ی معلم، یک خاطره ی تلخ در ذهن دانش آموز بجا می گذارد . هیچ وقت زمانی که کلاس سوم ابتدایی بودم و معلمم برای این که بیماری مرا باور نکرده بود و تنبیهم کرد را فراموش نمی کنم. آن زمان من به علت بیماری، هنگام رفتن به مدرسه، برای اولین بار از یک قطره چشمی استفاده کردم . وقتی اندکی از خانه فاصله گرفتم ،کم کم احساس کردم که همه چیز در نظرم کمرنگ تر می شود. فاصله ی منزلمان تا دبستان دخترانه ی نسیبه ،خیلی زیاد نبود . به محض این که وارد کوچه ی مدرسه شدم ، به سرعت به طرف مدرسه دویدم. ترس از این که نکند نتوانم وارد مدرسه شوم همیشه در ذهنم است. به محض این که وارد کلاس شدم همه چیز در نظرم رنگ باخت، گویی این که در فضایی کاملاً مه آلود قرار گرفته ام. این موضوع را به دوستم که تقریباً نزدیک منزل ما زندگی می کرد گفتم،آن روز معلم ،دو ساعت اول ،متوجه مشکل من نشد، ولی در ساعت املاء ، وقتی دید من چیزی نمی نویسم ،کنارم آمد و با عصبانیت فریاد زد، چرا نمی نویسی؟ چرا برگه ات را خط خطی می کنی؟ من گفتم ،خانم من نمی بینم.معلم نیز با عصبانیت بیشتر می گفت: تو که داری به من نگاه می کنی، تا دیروز که میدیدی، الان که باید املاء بنویسی نابینا شده ای؟؟؟ راستش من که حضور معلم را کنارم احساس می کردم از روی صدای ایشون به جهتی نگاه می کردم که ایستاده بود، و چون از لحاظ ظاهری تفاوتی با روزهای دیگه نداشتم، این ذهنیت در معلم بوجود آمده بود که من عمداً نمی نویسم و دروغ می گویم. حرفای دوستم که تایید کننده ی مشکل من بود فایده ای نداشت و ایشون به رسم و قانون نانوشته ی اون زمان، با گذاشتن مداد وسط انگشتانم مرا تنبیه کرد و برای همیشه ی خاطره ای تلخ از دوران ابتدایی در ذهن من بجا گذاشت! اما حالا که خودم معلم شده ام همیشه سعی می کنم در مورد بیماری شاگردانم زود قضاوت نکنم.
تا با راى قاطع روى به كار آرى، و از آنچه خداوندان تجربت در پى آن بودند و آزمودند بهره بردارى، و رنج طلب از تو برداشته شود و نيازت به آزمودن نيفتد. پس به تو آن رسد كه ما- به تجربت- بدان رسيديم، و براى تو روشن شود آنچه گاهى تاريكش میدیدیم.
از این رو چندسالیه که با این طرز تفکر، در اوقات فراغت به مطالعه سرگذشت و عملکرد انسانهایی اقدام می کنم،که در گذشت زمان نام نیک از ایشان برجا مانده.در بین این افراد پزشک، روحانی، معلم و ... به چشم میخوره. جالب اینجاست که در موفقیت این افراد نکات مشترکی وجود داره، که عینا با توصیه های موجود در تعلیم و تربیت اسلامی مطابقت می کنه...
در ادامه ی این فعالیت و در یک اقدام جدید من و دوست شفیقم به این فکر افتادیم برای حل بعضی از مشکلاتی که در محیط مدرسه و کلاس به چشم می خوره و شاید همه ی دست اندر کاران تعلیم و تربیت به نوعی با آن درگیر باشند، بیاییم و از تجربیات نهفته در خاطرات افراد کمک بگیریم.
با این تفاسیر از همه ی افرادی که به وبلاگ سر می زنند، تقاضا می کنیم خاطرات به جا مانده از دوران تحصیلشونو در قسمت " نظر بدهید"برای ما بنویسند، یا به آدرسهای زیر ایمیل کنند.
در سال اول راهنمایی از جمله اون شاگردایی بودم که هر وقت دلم می خواست درس می خوندم البته غالباً درسای شیفت عصرم رو نمی خوندم.اون زمان(دهه 60) مدارس ما دو شیفت بود و باید مسیر مدرسه تا خونه رو پیاده می رفتیم. هنوز به خونه نرسیده و غذا از گلومون پایین نرفته نبود دوباره باید به مدرسه برمی گشتیم. راستش شیفت عصر خیلی زجر آور بود. خستگی و خواب آلودگی از مشکلات بچه ها در این شیفت بود. یکی از دروس ما در شیفت عصر؛ درس دستور زبان فارسی بود. معلم مهربونم خانم دهقان، هر جلسه از من درس می پرسید و من طبق معمول چیزی بلد نبودم و ایشون بدون کوچکترین اخم یا توهینی ، به من نمره ی 2 می داد. بعد از این که نمره ی 2 می گرفتم و روی صندلی می نشستم به این فکر می کردم چرا خانم به من 2 داده ؟ من که چیزی بلد نبودم !!!
بعد از گذشت چند جلسه از این کار، کم کم از وجود خانم دهقان خجالت می کشیدم ولی باز هم درسهای شیفت عصرم رو فراموش می کردم بخونم. یه بار خانم دهقان، طبق معمول، دفتر کلاسی رو باز کردند تا درس بپرسند، من هم منتظر بودم تا اسمم رو بشنوم،ولی ایشون به جای این که از من درس بپرسند، یه نگاهی به من کرده و گفتند: بچه ها امروز توی دفتر ، همه ی معلمان درباره خانم ... صحبت می کردند و می گفتند که خیلی شاگرد درسخونیه!!! وقتی اسم خودم رو از خانم دهقان شنیدم خیلی خجالت کشیدم. راستش من که می دونستم درسخون نیستم، به ویژه در درس دستور زبان فارسی هر جلسه جزء تکاوران کلاس هستم . این صحبت خانم دهقان چنان تاثیری در من داشت که از اون جلسه به بعد همیشه همه ی درسام به ویژه دستورزبان فارسی رو مطالعه می کردم ودر دوران تحصیلم در راهنمایی و دبیرستان همیشه جزء سه نفر برتر کلاس بودم .نمی دونم آیا ایشون زنده هستند یا نه، در هر صورت از خداوند مهربان برای این معلم صبور، مهربان و فهیم که با یک جمله، مسیر زندگی من رو برای همیشه تغییر داد ، آرزوی بهترین ها رو در دنیا و آخرت دارم و امیدوارم که همه ی معلمان با صبر و حوصله با شاگردان خود مدارا کرده و با توجه به اصل رأفت و مهربانی، انگیزه درونی لازم برای درس خوندن رو در وجود شاگردان ایجاد کنند.
الگوهای ذهنی
الگوهای ذهنی، تصویرها، پیش فرض ها، باورها و داستان هایی است که انسان درباره خود، دیگران، سازمان ها، مناسبات اجتماعی و همه جنبه های جهانی که در آن زندگی می کند در ذهن خود دارد. الگوهای ذهنی نشان دهنده دریافت های آدمی ازجهان خارج است و دقیقاً بیانگرآنچه است که درارتباط با جهان خارج می بیند. انسان بدون نقشه های ذهنی قادر به شناخت جهان پیچیده پیرامون خود نیست. البته این تصویرهای ذهنی از آنجا که نقشه کاملی از واقعیت را ارائه نمی دهند، ناقص اند ولی ادراک آدمی از جهان خارج را می سازند، منشاء تحلیل و تفسیر پدیده ها هستند و بنیان واکنش و عمل انسان را تشکیل می دهند.یک معلم ممکن است تصور کند که دانش آموزانی که از طرف جنوب خیابان روبروی مدرسه می آیند خیلی نگران آموزش مدرسه ای، برنامه های درسی یا روش های آموزش نیستند، بنا بر این او به صورت ظریف و پیچیده ای آنها را از ذهن و چشم خود دورمی کند. مدیر مدرسه ای ممکن است تصور کند که معلمان هر نوآوری را در عمل با شکست مواجه می کنند، بنابر این در مقابل معلمان موضع دفاعی می گیرد. رهبران اصلاحات آموزشی، نا خودآگاه، ممکن است تصور کنند که والدین از نیازهای واقعی کودکان خود اطلاع زیادی ندارند. بنابر این از مشارکت آنها در فرایند برنامه ریزهای تربیتی برای غنی سازی یادگیری به راحتی صرفنظر می کنند و ندانسته پشتیبانی مؤثر آنها را برای اجرای برنامه های پرورشی از دست می دهند. پدرچهل و پنج ساله و کارگر یک دانش آموزکه دوره دبیرستان را نگذرانده است ممکن است تصور کند معلمان به او به دیده تحقیر نگاه می کنند، بنابراین اوهیچ گاه به دعوت نامه های مدرسه برای شرکت در جلسه با معلمان پاسخ مثبت نمی دهد. در عین حال معلمان ممکن است این رفتار را به حساب بی تفاوتی او نسبت به سرنوشت فرزندش بگذارند. برنامه ریزان درسی ممکن است نسبت به قابلیت و توانایی های حرفه ای معلمان پرسش های بسیاری در ذهن داشته باشند و از مشارکت آنها در ارزشیابی، تولید و اشاعه برنامه های خود به درستی استفاده نکنند. در چنین شرایطی طبیعی است که معلمان به نوآوری ها در برنامه و کتاب های درسی با تردید بنگرند و شور و شوقی برای اجرای اثربخش آنها از خود نشان ندهند.
یادگیری برای نوآوری
آدمی آنگاه که کوشش می کند آگاه تر شود، به نحوه تفکر و تعامل خود بیاندیشد و بنیان های فکری خود را وارسی کند، به تدریج آماده می شود تا به شیوه نوینی قابلیت های خود را برای تفکر، گفت و گو، یادگیری و تعامل توسعه دهد. در چنین شرایطی بر "ترس از دانستن" غلبه می کند، جسارت وارسی اندیشه هایی که در سازمان های آموزشی کسب کرده است را به دست می آورد و شجاعت پذیرش مسوولیت های اجتماعی "آگاهی" و خودارزیابی را در خود احساس می کند. با این توانایی ها و قابلیت ها، تغییر مناسبات اجتماعی و بازاندیشی در رفتار خود را آغاز می کند و به تدریج به این باور می رسد که جامعه و سازمانی که در آن زندگی و کار می کند می تواند آینده بهتری داشته باشد. در چنین شرایطی جوانه های نوآوری سربرمی آورند، تغییرات سازمانی به تدریج به پیش می روند، نیروهای پیش برنده تغییر سازماندهی می شوند و به توسعه ظرفیت های رشد و پشتیبانی از برنامه های بهبود عملکرد می پردازند و موانع تحول و نوآوری را به چالش می کشند.
با افزایش "آگاهی" الگوی های ذهنی نیز به آرامی تغییر می کنند و این تغییر مهم موجب تحول در نگرش و بینش افراد می شود و نهایتاً به افزایش دانش و بصیرت نظری نسبت به جهان منجر می شود. در چنین شرایطی انسان ها بیشتر قادرمی شوند تا یاد بگیرند، با خود و دیگران گفت و گو کنند، به سخن و نظر دیگران گوش فرادهند و تأًثیر تعامل با دیگران را در تحول نگرش و تغییر الگوی های ذهنی خود دریابند.
بازبینی و بازاندیشی
برای تبین و بازبینی نگرش ها، پیش فرض ها و باورهایی که عمیقاً بر رفتارانسان تاًثیر می گذارند و به نحو کلی ادراک آدمی از جهان را می سازند، دو نوع مهارت لازم است، " بازبینی" و"بازاندیشی". بازبینی به انسان کمک می کند تا به آرامی و دقت در فرایندهای تفکرخود تأمل کند و دریابد که الگوهای ذهنی چگونه شکل می گیرند. بازاندیشی به آدمی کمک می کند تا در جریان گفت و گو و سهیم شدن در فرایند تبین پیش فرض های خود با دیگران، آگاهی خود را نسبت به کیفیت نگرش های خود افزایش دهد و تأثیر آن را در عمل دریابد.
انسان همواره درزندگی فردی، شغلی، آموزشی، اجتماعی، خانوادگی و... بر اساس تصورات خود دست به تفسیر واقعیت های خارج از ذهن خود می زند، اغلب آنها را یقینی می پندارد و بر اساس آنها تصمیم می گیرد. بنابراین هرتغییری برای بهبود عملکردها و نتایج آن الزاماً باید از طریق بهسازی پیش فرض های ذهنی انسان شروع شود. آگاهی بیشتر نسبت به نحوه ی استدلال، روش تفکر و عمل(بازاندیشی)، تبین دقیق وشفاف پیش فرض های ذهنی خود در تعامل با دیگران (بازبینی)، وبازنگری در فرایند تصویر سازی ذهنی، تجزیه و تحلیل سناریوها واستنتاج در ذهن(نردبان استنتاج) به بهسازی مناسبات انسانی کمک می کند و از این طریق پیش فرض های ذهنی را بازسازی می کند. ولی به راستی آیا الگوی ذهنی مؤثری برای ارائه به افراد سازمان جهت مواجه با انبوه چالش ها در گسترش یادگیری، گفت و گو و تغییر الگوهای ذهنی رایج وجود دارد؟
توسعه الگوهای ذهنی به شرایط محیطی، ساختار سازمانی و معماری مناسبات انسانی و اجتماعی بستگی دارد. الگوی ذهنی برتری برای نشاء در ذهن و اندیشه دیگران وجود ندارد. هنر بزرگ رهبری سازمان ایجاد محیط سازنده وبرقراری مناسبات اثربخشی است که از طریق آن افراد سازمان بتوانند، با آموختن از خود و دیگران، امکان بهسازی و توسعه مستمر الگوهای ذهنی را فراهم آورند.
تولید دانش حرفه ای
دانشی که می تواند به توسعه مهارت ها ی " بازبینی" و"بازاندیشی" کمک کند و ظرفیت و توانایی عمل اثربخش را توسعه دهد، "علم عمل" است. این دانش توسط نظریه پردازان مشهوری چون کریس آرجریس و دونالد شون ارائه و توسعه یافته است. تبین دلایل و باورهای نهفته درلایه های زیرین عمل انسان، گسترش یادگیری زاینده، ترویج گفت و گو با خود و دیگران، یادگیری در حین عمل، تفکر در حین عمل، و "برنامه ریزی به مثابه یادگیری" هدف این دانش است.
یادگیری و تفکر در حین عمل نیازمند تحول بنیادی درطرزتفکر انسان، بازسازی مداوم آموخته ها، بازاندیشی مستمر رفتار، بهسازی تدریجی فرایندهای عمل وحرکت اساسی برای وارسی بی امان پیش فرض های ذهنی و آزمون مداوم تجربه های فردی و اجتماعی است. چنین یادگیری در قلب وذهن انسان نفوذ می کند، موجب آگاهی و تغییر رفتار می شود، به انسان قابلیت ارتباط موثربا جهان خارج از ذهن را می دهد و از این طریق چشم اندازهای تازه ای را فراسوی او قرار می دهد، قابلیت های انسان را گسترش می دهد و بر توانایی خلاقیت و نوآوری های او می افزاید. دانش حرفه ای برای توسعه مهارت های بازاندیشی از طریق این نوع یادگیری تولید و ترویج می شود. یادگیری که معمولاً برونداد آموزش های رسمی و مدرسه ای (مدرسه به عنوان سازمان آموزشی "اغلب نتیجه گرا") نیست، بلکه در نتیجه فرایندعمل پیچیده مدارسی که یاد می گیرند (مدرسه به مثابه سازمان یادگیرنده "اغلب فرایند گرا") پدیدارمی شود.
نظریه پردازان"علم عمل" برمهارت های گفت وگو، پرسش گری، مباحثه، بازاندیشی درعمل، خود آموزی، تفکرژرف اندیش و انتقادی، تبین پیش فرض ها و باورها، تجزیه و تحلیل نگرش ها، بازسازی الگوهای ذهنی، تفکر و یادگیری درحین عمل، خود ارزیابی و آزمون تجربه ها تأکید می کنند. دونالد شون حرفه ای بودن را در توانایی بازاندیشی در عمل می داند وبراین باوراست که یادگیری در حین عمل نه تنها بر تفکر پیش ازعمل که بعضاً بر تفکر در حین عمل نیز تأکید می کند. از نظر شون خود آموزی، خود نوسازی وخوداندیشی از طریق یادگیری در حین عمل گسترش می یابد و موجبات بهسازی مستمر نگرش ها و عمل انسان را فراهم می سازد. آرجریس بر این باور است که انسان ها براساس بصیرت های نظری خود رفتار می کنند،" آنها آن گونه عمل می کنند که می اندیشند نه آن گونه که سخن می گویند." بنابراین هر نوآوری و تغییر اثربخشی ریشه درتحول الگوهای ذهنی دارد و البته "نو شدن از اندیشه ها آغاز می شود".
" من خانه ام در خیابان توحید است. صبح ها کمی زود بیدار می شوم و برای رسیدن به اتوبوس های شوکت آباد نیم ساعتی پیاده روی می کنم، بعد هم سوار اتوبوس می شوم و به اینجا می آیم. من سه هفته آمدم، اما شما تشریف نداشتید".
سپس بر خلاف شیوه ی معمول کلاسهای آموزشی، که مربیان درس خود را با ارائه ی اهداف، محتوا و قوانین حاکم بر کلاس درس شروع می کنند، شکوهی در نخستین جلسه ی کلاس، تارو پود قصه ی زندگی اش را تعریف کرد...
یکی از ابزارهای مفید برای ارتقاء دانش معلم استفاده از مقاله هاست. در این پست چکیده ی یکی از مقاله های دکتر خسرو باقری، با عنوان «آموزاندن "به" و آموختن "از"»، که در چهارمین همایش ملی انجمن فلسفه تعلیم و تربیت ایران در دانشگاه فردوسی مشهد ارائه شده است را قرار دادم. مطالبش برای خود من جالب و تامل برانگیز بود. چکیده مقاله بدین شرح است:
تعلیم و تربیت پیش، و بیش از هر چیز بر تعامل معلم و شاگرد استوار است. در این ارتباط البته عناصر دیگری نیز حضور دارند، همچون کتاب، ابزارهای آموزشی، و محیط کلاس؛ اما همه این عناصر همچون قمرهایی بر گرد یک یا هر دوی این قطبهای تعاملی می گردند. زنده بودن تعلیم و تربیت، و زندگی ساز بودن آن در گرو فراهم آمدن چنین آرایشی است؛ چنان که انحطاط و میرایی آن نیز در گرو جا به جا کردن و به هم ریختن انتظام مذکور است. هنگامی که عاملیت معلم و شاگرد و در نتیجه تعامل میان آنان کانون توجه قرار گیرد، عناصر موجود دیگر در جریان تعلیم و تربیت، هر یک هویت و جایگاه مناسب خود را خواهند یافت. اگر معلم بداند که در کار آموزاندن «به»کسی است که دغدغه اصلی او دیر یا زود، شکل دادن به هویت خویش خواهد بود، آنگاه مسئولیت خود را به آموزاندن «چه» فرو نخواهدکاست و تنها به بیان درس خود خرسند نخواهد شد. آیا در این صورت، باید قبول کرد که آموزاندن متضمن آموختن است؟ در پاسخ به این سؤالِ مورد بحث فیلسوفان تعلیم و تربیت باید گفت که در واقع، آموزاندن متضمن وقوع آموختن نیست، اما متضمن دغدغه نسبت به آموختن دانش آموز است، به گونه ای که اگر از این تضمّن تهی بود، دیگر نمی توان آن را آموزاندن دانست.
در بستر تعاملی مذکور، یادگیری نیز همواره «از»کسی همچون معلم یا هم شاگردی )و گاه از شاگرد)خواهد بود. از این حیث، تاکید صرف بر آموختن، بدون در نظر داشتن قید »از « فقط می تواند به پدیدهای بیرون از رابطه تعلیم و تربیت اشاره داشته باشد. در عرصه چنین رابطه ای، تنها آموختن «از» معناخواهد داشت.
اقتضای این رابطه تعاملی، در مورد هدف تعلیم و تربیت نیز آشکار میگردد. بی تردید، سه ضلعی » معلم- شاگرد- هدف «بسطی ضروری در رابطه » معلم- شاگرد« است، زیرا بدون هدف، تعلیم و تربیت قابل تصور نیست، اما این بسط باید برقاعده معلم-شاگرد استوار باشد.
به عبارت دیگر، فقط هدفهایی برای تعلیم و تربیت پذیرفتنی خواهند بود که ناقض «قاعده» عاملیت و رابطه تعاملی معلم-شاگرد نباشند و بلکه در جهت تثبیت و اعتلای آن اثرآفرینی کنند.
بسطهای بعدی نیز بر همین قیاس و قاعده استوار خواهند بود. چهارضلعی «معلم-شاگرد-هدف-محتوا»
به گونه ای شکل خواهد گرفت که عنصر محتوا در هماهنگی با سه ضلع دیگر جایگاهی بیابد. با افزوده شدن رأس «روش» باید از پنج ضلعی تعلیم و تربیت سخن گفت اما در اینجا نیز روش، هماهنگ با چهار رأس دیگر و در منظومه آنها استقرار می یابد. اگر رأس « ابزارهای آموزشی »را بیفزاییم، آنگاه از شش ضلعی تعلیم و تربیت سخن می گوییم، اما این بسط نیز با همان منطق پیشین صورت می گیرد. رأس جدیدی چون« فضای آموزشی » ما را در برابر هفت ضلعی تعلیم و تربیت قرار خواهد داد، مشروط بر این که رأس جدید نیز متناسب با شش ضلعی پیشین جایگاهی بیابد. به همین ترتیب، چند ضلعی تعلیم و تربیت می تواند رأسها و اضلاع افزون تری بیابد.
با داشتن چنین تصویری، اکنون می توان گفت که فروشکستن این منطق بسط و گسترش، به ظهورمشکلات و موانعی در جریان تحول تعلیم و تربیت منجر می شود. شگفت آن که گونه های مختلف این فروشکستگی، گاه به صورت راهبردها و شعارهایی برای ایجاد تحول در تعلیم و تربیت جلوه گر شده اند.در زیر، به نمونه هایی از این گونه راهبردها و شعارها اشاره میکنیم:
1- حذف قید آموزاندن «به» و فروکاستن آن به آموزاندن «چه».
2- حذف قید آموختن «از» و فروکاستن آن به آموختن صرف ( مرگ معلم).
3- اتخاذ هدفهایی در تعلیم و تربیت، متناقض با عاملیت معلم/ شاگرد (تلقین و تربیت ایدئولوژیک).
4- تدوین محتواهای آموزشی تنها با توجه به رشد دانش بشری (سندرم تورم محتوا).
5- تاکید انحصاری بر روش آموزش/ پژوهش، بدون توجه به ارتباط آن با محتوا (روش گرایی).
6-استیلای ابزارهای آموزشی بر تعلیم و تربیت (تحول = مدرسه هوشمند).
7- تحمیل استانداردهای آموزشی در مسابقه جهانی شدن (تحول = کسب رتبه در امثال «تیمز»).
8- الگوبرداری مقلدانه از نظامهای آموزشی موفق (نادیده گرفتن زمینه و فرهنگ).
9- برقراری رابطه عمودی یک سویه میان فلسفه و عمل تعلیم و تربیت (سایه تمرکزگرایی).
10- کمیت گرایی و افزایش افراد تحصیل کرده و میزان قبولی (ودفریبی آماری).
آقای دکتر رستمی نسب یکی از افرادی هستند که نقش مهمی در شکل دادن نگرش مثبت من نسبت به تعلیم و تربیت داشتند.اجازه بدهید خاطره ای از اولین روزهای شروع تحصیلم در رشته ی تعلیم و تربیت در دانشگاه شهید باهنر کرمان نقل کنم. یادمه اولین روزی که دکتر رستمی نسب پا به کلاس درس ما گذاشتند، درس فلسفه ی تاریخ داشتیم. من معمولا آدم عجولی هستم، هنوزم مثله دوران بچگی دلم می خواد زود حرفم رو بزنم. همین که استاد شروع به صحبت کرد، گیر دادم به آموزش و پرورش، بلند شدم و گفتم، آقای دکتر، آموزش و پرورش ما دیگه درست شدنی نیست، با این وضعیت دیگه امیدی به نسل آینده کشور نمیتونیم داشته باشیم. ناگهان ایشان با صدایی بلند و عصبانی گفتند: خاااااانم شما خودت رو درست کن، آموزش و پرورش هم درست می شود.
خیلی ناراحت شدم، تمام وجودم می لرزید، به طوریکه وقتی از کلاس درس بیرون اومدم، تصمیم گرفتم همون اول راه، قید ادامه تحصیل در این رشته رو بزنم... از شما چه پنهون حتی تلاشهایی رو هم کردم، ولی خدا خواست و شیطون شکست خورد. روزها گذشت تا من فهمیدم منظور استادم چی بوده، در کلاس درس نهج البلاغه ی ایشان جواب سوالم رو گرفتم. منظور ایشون تربیت فردی بود، ایشون به من آموخت که تربیت فردی در اسلام خیلی مهمه، اگر تک تک افراد اجتماع عوض گلایه از دیگران به تربیت خودشون بپردازند و کار خودشون رو صحیح انجام بدهند، آثار مثبتش همه ی مجموعه رو تحت تاثیر قرار میده.
از اولین روز ورودم به شغل معلمی تا به الان 15 سال و 2 ماه گذشته، تا جایی که یادم می آید در گذشته هیچ وقت به شغل معلمی فکر نمی کردم ، راستش رو بخواین من اصلا معلم بودن رو دوست نداشتم. زمان انتخاب رشته هم تربیت معلم، یا دبیری رو انتخاب نکردم، حتی یادمه به دوستم که رشته ی ادبیات می خوند و خیلی دلش می خواست معلم بشه خندیدم، دقیقا نمی دونم چرا؟
خلاصه رشته ی مهندسی برق رو انتخاب کردم تا مهندس بشم، غافل از دست تقدیر.بالاخره با پیگیری آگهی استخدام آموزش و پرورش، شغل معلمی برای من رقم خورد، و شدم هنرآموز کامپیوتر از نوع حق التدریس. حباب بزرگی که از عنوان مهندس برای خودم ساخته بودم یهویی ترکید.من سعی می کردم معلم خوبی باشم، بچه ها رو دوست داشتم، از نظر علمی هم بچه ها قبولم داشتند، ولی مشکل اصلی این بود، که از معلمی لذت نمی بردم، وقتی با مشکلات درسی و اخلاقی دانش آموزان روبرو می شدم و راه حل قابل قبولی برای آنها پیدا نمی کردم، وقتی با بسیاری از سیاستهای غلط آموزش و پرورش ویا بی تفاوتیها و سهل انگاریهای اولیاء مدرسه در قبال یکدیگر و دانش آموزان و گره هایی که برای گشودنش تلاشی نمی کردند و ... روبرو می شدم، به بن بست می رسیدم و احساس بیهودگی می کردم.
تا اینکه تصمیم به ادامه تحصیل گرفتم، از طریق یکی ازدوستان با رشته ی تاریخ و فلسفه ی آموزش و پرورش، گرایش تعلیم و تربیت اسلامی آشنا شدم. در نگاه اول احساس کردم قبولی در این رشته برام راحته و فقط به همین دلیل انتخابش کردم و در این رشته پذیرفته شدم، روزهای اول حال خوبی نداشتم، شاید دلیلش رو حدس بزنید، همه می گفتن رشته ی الکترونیک چه ربطی به فلسفه داره؟ و از این حرفهای کارشناسانه ی کوچه بازاری،با همون حال بد ادامه دادم، تا این که در مباحث این رشته غرق شدم، گوش جانم رو به تدریس اساتید خوبم سپردم، تازه فهمیدم دنیای تعلیم و تربیت، فرق دارد با دنیایی که من در آن سیر می کنم. یک معلم اول باید خودش رو تغییر بده. امروز که این متن رو می نویسم، دیگه معلم مایوس گذشته نیستم، البته مشکلات موجود آزارم میده ولی براشون دنبال راه حل می گردم. دیگر به فکر سنگهای بزرگی که نشانه ی نزدن است نمی روم، حالا می دونم که نباید زیاد آرمانی هدف گزاری کنم، و بعد بگم امیدی به موفقیت نیست.قرار نیست من به همه ی مشکلات مدرسه، آموزش و پرورش و... گیر بدم و به دنبال مدینه ی فاضله ای در تعلیم و تربیت بگردم، همان مقدار که من قادر باشم فضای اطراف خودم رو روشن کنم کافیه ، همونقدر که من برای رفع مشکلات درسی و اخلاقی دانش آموزان کلاسم و حتی یک دانش آموز تلاش کنم ارزشمنده. در طی این سالها به این نتیجه رسیدم، که تعلیم و تربیت سخت ترین کار دنیاست، ولی هدف خلق تربیت انسانه، پس شدنیه، بیاین همه نگاه هامونو تغییر بدیم و با هم تلاش کنیم. آری چشمها را باید شست و جور دیگر باید دید... فاطمه برزگر حسینی
......................................................................................................................................
هیچ وقت اولین روزی که برای ثبت نام قدم به دبیرستان نزدیک خونمون گذاشتم فراموش نمی کنم. با ظاهری ساده و چادری وارد مدرسه شدم ولی به جای مقنعه از یه روسری استفاده کرده بودم که با گیره محکم بسته بودمش . وقتی کارنامم روی میز مدیرمدرسه قرار گرفت نگاهی مشتری پسند به من کرد و سپس با عصبانیت گفت موهات رو بپوشون!!! از رفتارش خیلی جاخوردم و تعجب کردم، مگه موهام بیرون بود؟؟؟ چه قدر؟ ناخوداگاه دستم بالا رفت تا موهام رو بپوشم ،اما به نظر خودم مویی بیرون نبود و ایشون چون روی صندلی نشسته بود و من ایستاده بودم با نگاه از پایین به بالایی که داشت یه ذره از موهای من رو دیده بود. کارنامه ی من رو به معاون داد و معاون پرسید چه رشته ای می خوای بری؟ تموم رشته ها رو رسوندی ، گفتم : رشته تجربی.
مدیر دوباره با نگاهی غضب الود و صدایی بلند گفت: نه، تو باید بری انسانی !!!، راستش از پزشکی خیلی خوشم می اومد و هرگز به معلمی فکر نکرده بودم، ولی اصرار من فایده نداشت و چون اون حوالی دبیرستان دیگه ای نبود من به ناچار وارد علوم انسانی شدم و در کنکور علوم انسانی سال 71 در رشته الهیات گرایش فلسفه و کلام اسلامی دانشگاه فردوسی مشهد پذیرفته شدم. استادان خیلی باسوادی داشتیم غالب درس هامون به زبان عربی بود،از بس اساتید سختگیر بودند و سطح علمی دروس بالا ،بعد از فارغ التحصیلی قید ادامه تحصیل رو زدم و به عنوان حق التدریس وارد اموزش و پرورش شدم و دوسال بعد توی آزمون استخدام پذیرفته شدم. از همون اول به شغلم علاقمند شدم و چند سال قبل که تمایل به ادامه تحصیل پیداکردم ، ارشد فلسفه تعلیم و تربیت را برا تحصیل انتخاب کردم .الان با وجود گذشت 20 سال ، وقتی که به گذشته نگاه می کنم، خدا رو شکر می کنم که این مسیر برام رقم خورد. همیشه از صمیم قلب قدردان شاگردانم هستم که در کنار اون ها منم رشد می کنم و می بالم. هر سوالی که از من می پرسند مرا به مطالعه ی کتاب هایی زیادی سوق می دهد که منش و شخصیتم را کاملتر میکند . به خاطر همین رشدی که در کنار شاگردام دارم بارها از پست هایی که بهم پیشنهاد شده صرفنظر کردم ،چون به یقین می دونم خیر و برکتی که در ارتباط با شاگردان هست در هیچ جای دیگه ای پیدا نمیشه. خدایا در این مسیر همه ی ما را موفق بدار... فاطمه ابراهیمی
انسان موجودی دارای اختیار و اراده است و هر گاه کاری از روی اختیار انجام دهد در قبال آن مسئولیت دارد . این همه قوانینی که در جهان وضع شده و مجازا تهایی که برای افراد خاطی در نظر گرفته شده،ناشی از همین باور به مختار بودن و مسئول بودن انسان است.هر فرد مسئول هم، باید به وظایفش آگاه باشد تا بتواند مسئولیتش را به نحو احسن انجام دهد . معلم و شاگرد هم به عنوان انسان های مسئول ،در قبال یکدیگر وظایفی دارند که اگر به وظایفشان عمل کنند،تعلیم و تربیت در معنای واقعی آن تحقق می یابد. امام سجاد(ع) در رساله ی حقوق خویش به این وظایف اشاره کرده است:
حق معلم بر شاگرد
اما حق کسی که عهده دار تعلیم توست آن که تعظیمش کنی،مجلسش را محترم شماری،خوب به سخنانش گوش کنی، رویت به سوی او باشد و او را کمک کنی تا آن چه را از دانش و علم به آن نیازمندی به تو بیاموزد و فهم و هوشت را بکارگیری،قلبت را پاک گردانی،روشنی بخشی چشمت را با ترک خوشی ها و کاهش شهوات و این که باید بدانی همچون فرستاده و نماینده او هستی، با هر کدام از جاهلان که برخورد کردی باید به وجهی نیکو (پیام معلم) را رسانی و خیانت نکنی
خلاصه حدیث(1- رعایت ادب در برابر معلم 2- داشتن تزکیه و تهذیب نفس 3- انتقال آموزه ها به دیگران)
حق شاگرد بر معلم
حق زیردستان علمی آن است که بدانی علمی که خدا به تو داده و خزانه حکمت که به تو سپرده، برای خدمتگزاری به آن هاست پس اگر در آموزش مردم نیکی کرده و با آنان با نرمی رفتار کنی و بر آنان خشم نگیری و از آنان ملول نشوی،خداوند از فضل و کرم خود بر دانش تو می افزاید و اگر مردم را از دانش خود محروم ساخته و هنگام آموزش با آنان به تندی رفتار کردی، برخدا لازم است که دانش و صفای آن را از تو بگیرد و تو را از جایگاه بلندی که در دل ها داری پایین آورد.
خلاصه حدیث امام سجاد(ع) 1- ارائه تدریس با نیکی و مهربانی 2- پرهیز از خشونت و بدرفتاری
واقعیت های نظام آموزشی ما
با توجه به تجربه کاری خودم در آموزش و پرورش، بر این باورم که اگر معلمان و شاگردان ما، به همین یک حدیث از امام سجاد(ع) عمل نمایند بسیاری از معضلات اخلاقی و آموزشی خود به خود حل خواهد شد و تحولی که مدنظر سند بنیادین است به وقوع خواهد پیوست. اگر به این توصیه ها عمل نشود این مشکلات که در حال حاضر در نظام آموزشی وجود دارد، به قوت خود باقی خواهند ماند . در ادامه نمونه هایی از بی توجهی به حدیث امام سجاد(ع) ذکر می شود:
1-رعایت ادب در مقابل معلم (یکی از مشکلات معلمان در کلاس وجود شاگردانی است که هیچ توجهی به حرف های معلم ندارند ، اغلب اوقات با همکلاسی های خود در حال صحبت هستند ، در مقابل معلم جبهه گیری می کنند و...)
2-تزکیه و تهذیب نفس (متاسفانه امروزه با توجه به استفاده های منفی از تکنولوژی روز مانند ماهواره،تلفن همراه،اینترنت و...شاهد تنزل اخلاقی در میان مردم هستیم. اگر همه ی کسانی که در مقام یادگیرنده هستند اعم از شاگرد یا دانشجو ،به تزکیه و تهذیب نفس خود ،توجه داشته باشند،قطعاً خروجی های نظام آموزشی ما افراد مومن،متعهد،آراسته به فضائل اخلاقی و... خواهند بود که در سند تحول به آنها اشاره شده است، در غیر این صورت، خروجی های نظام اموزشی ما چه در آموزش و پرورش و چه دانشگاه ها،افرادی خواهند بود که فقط مارک دیپلم،لیسانس،فوق لیسانس و دکترا به آنها زده شده و از اخلاقیات بی بهره اند که نمونه های آنها را در جامعه زیاد می بینیم).
3- انتقال معلومات به دیگران( متاسفانه امروزه شاگردان و دانشجویان، از این منظر به یاد گیری محتوای آموزشی و کتاب های خود نگاه می کنند،که باید نمره ای کسب کرده و به ترم بعد یا سال بعد بروند و شاید هرگز به ذهنشان خطور نکند که موظفند اموخته هایشان را به دیگران منتقل کنند و به آن چه آموخته اند عمل نمایند ،نتیجه ی چنین تفکر و باوری، ترویج مدرک گرایی و صوری گرایی در نظام آموزشی است که در حال حاضر شاهد آن هستیم)
4- رعایت اصل مدارا و مهربانی توسط معلم و پرهیز از خشونت( اصلی ترین وظیفه ی یک معلم با توجه به فرمایش امام سجاد(ع)، ایجاد رابطه ی نیکی و محبت با شاگرد و تحمل بد اخلاقی های او است و طبق فرمایش امام سجاد(ع) اگر با شاگرد به خشونت رفتار شود، معلم جایگاه خود را در جامعه از دست داده و صفای علم و دانش از او گرفته می شود . چنین معلمی از آموزش دادن،لذتی نبرده و صرفاً به ذکر محتوای کتاب بسنده می کند. شکسته شدن حرمت معلم در جامعه توسط شاگردان و والدین آنها، انتقال محفوظات توسط معلم به شاگرد و... گواه این مطلب است ؛در حالی که اگر معلم بر اساس اصل رأفت با شاگرد خود برخورد کند قطعاً شخصیت شاگرد را متحول خواهد کرد .نگاهی به تجربیات برتر معلمان در آموزش و پرورش و اقدام پژوهی های آنها نشان می دهد که رمز موفقیت آنها ، در وهله ی اول در ایجاد ارتباط عاطفی با شاگرد بوده است)
امید است که همه ی ما نسبت به مسئولیت های خود آگاه شده و در مسیر هر چه بهتر شدن گام برداریم.
شعر از محمود سلطانی (آذین)
منبع:http://yaremehraban11.blogfa.com
این متن رو خیلی می پسندم:
در کلاس من فرزندان تمام اقشار جامعه نشسته اند. فرزندان « طلاق » را باید تحمّل کرد و با روحیه شکننده شان ساخت،با فرزندان «اعتیاد» باید مدارا کرد و با ناهنجاري هایشان کنار آمد، بايد به اينها آموخت تا راه اولياء خود را انتخاب نکنند و به جامعه برگردند .
فرزندان «یتیم» را باید نوازش کرد و کمبود مهرشان را جبران نمود، فرزندان « ناهنجار » را که محصول اختلافات خانوادگی اند، باید با آرامش هدایت داد. به فرزندان «کار» باید استراحت داد ،چون آنان پس از کلاس نياز به نيروي کار دارند، فرزندان والدین « بی بند و بار » را باید سر به راه نمود، چون اينها نياز به يک راهنماي سالم دارند که بدانند بي بندوباري اوليا عموميت ندارد .
فخر فروشی فرزندان «سرمایه دار» را باید تعدیل کرد ، اينها نمي دانند در زندگي دوستان شان از ثروت پدر با اهميت ترند . فرزندان « کم رو » را به بطن جامعه باید باز گرداند، نازپروردگی فرزندان « مرفّه » را باید تعادل بخشید ، اينها کمبود محبت شديد دارند چون به جاي محبت از پدر و مادرشان فقط پول دريافت مي کنند .
فرزندان « بدسرپرست » را حکیمانه و صبورانه باید سرپرستی کرد، يک جمله ي " دانش آموز خوبي هستي " ممکن است سرنوشت اينها را تغيير داده و به آغوش جامعه برگرداند .
فرزندان « بی سرپرست » را با آغوش مهر پدرو مادر باید آشنا ساخت!
همه ي این مزاج های تلخ و شیرین ، سرد و گرم ، آرام و تند، با صداهای دل نواز یا گوش خراش شان در یک اتاق چند متری، گرد شمع سوخته ي معلّم حلقه می زنند . و بازتاب و پژواک این صداها هر روز چون موریانه، ذهن او را می خورد .
تارهای خستگی بر تن رنجدیده اش می تند و فرسوده اش می سازد .
و در بیرون از این اتاق رؤیاها اما...
منبع: پایگاه خبری تحلیلی معلمان ایرانhttp://www.smi-edu.com
هفته نخست مهرماه،صبح روز شنبه،مانند سربازی منضبط راهی دانشکده شدم. در آن ایام تازه دانشکده علوم انسانی از محیط های اموزشی استیجاری به شوکت آباد منتقل شده بود. شوکت آباد در پنج کیلومتری شهر بیرجند قرار داشت و برای رفتن به آن جا می بایست از سرویس های دانشگاه استفاده می کردیم .و قتی صبح زود به ایستگاه دانشگاه رسیدم یکی از اتوبوس ها قصد عزیمت داشت. اتوبوس خالی بود و فقط فکر کنم در انتهای اتوبوس دو،سه نفر نشسته بودند. وقتی سوار شدم اتوبوس حرکت کرد. با توجه به تجربه ام از دیگر استادان تقربیاً در دل اطمینان داشتم که کلاس شکوهی تشکیل نخواهد شد اما اصلاً نگران شماتت های هم کلاسی هایم نبودم. ترسی نداشتم از این که یکی از آنها مرا ببیند و برای حضور در کلاس سالوس و چاپلوس خطابم کند.
وقتی اتوبوس به شوکت آباد رسید هنوز نیم ساعتی به ساعت هشت و شروع کلاس ها مونده بود. سریع به سمت دانشکده به راه افتادم،هنوز چند قدمی از اتوبوس دور نشده بودم که برای کنجکاوی برگشتم و نگاهی به اندک مسافران اتوبوس انداختم. تعجب من در آن لحظه توصیف ناپذیر است مابین زمین و آسمان مانده بودم،چشم هایم چهارتا شده بود.بعد از من، دو دانشجو از اتوبوس پیاده شدند و شکوهی آخرین مسافری بود که در آهستگی از اتوبوس پیاده می شد،حیران و متعجب به اوخیره ماندم،مثل چسب دوقلو به زمین چسبیده بودم دیدن شکوهی در اتوبوس دانشجویان مانند بارش برف تابستانه در کویر لوت باورنکردنی بود. هیچ گاه پیشتر استادی با چنین پشتوانه ی علمی را ندیده بودم که با اتوبوس دانشجویان رفت و آمد کند...
نمی دانم آن لحظه را چگونه گذراندم فقط یادم می آید که وقتی به ساعت نگاه کردم دو دقیقه ای به هشت مانده بود و من در کلاس درس شکوهی مانده بودم... برای این که قانون دانشجویان را پایمال خواسته های خودم نکرده باشم بی درنگ به کلاس را ترک کردم و به کلاس روبرویی گریختم تا از دور شاهد آمدنش باشم. هنوز هم امیدوار بودم که مرادش از آمدن به دانشکده چیز دیگری باشد با خود می اندیشیدم حتماً آمده تا کارهای اداری اش را در دانشکده رتق و فتق کند، آخر چند بار دیگر هم او را در دفتر رئیس دانشکده یا هنگام گپ و گفت با مسئولان دانشکده دیده بودم برای همین یک لحظه هم از کلاس چشم بر نمی داشتم.
سالن دانشکده سوت و کور بود نگاهی به ساعتش انداخت چهل ثانیه ای مانده بود به هشت، بی آن که وارد کلاس شود همین حدود در سالن دانشکده دوری زد. گمان کردم که حتما به دفترش بازخواهد گشت اما پس از حدود چهل ثانیه چرخیدن در سالن دانشکده برگشت و سر ساعت هشت وارد کلاس شد. هیچ دانشجویی در کلاس نبود چرخی زده آمد جلوی در کلاس،دیگر بار با نگاهی به سالن انداخت، برای ان که شناخته نشوم رویم را به سوی دیگر برگرداندم،دوباره وارد کلاس شد و برای این که کاری کرده باشد تخته پاک کن را برداشت و نوشته هایی را که از ترم گذشته بر روی تخته سیاه به یادگار مانده بود ،پاک کرد.
پس از حدود سه،چهار دقیقه کتاب هایش را برداشت و از کلاس خارج شد. او این کار را سه هفته دیگر هم برای درس هایی که با ایشان داشتیم انجام داد. در این سه هفته او شش بار وارد کلاس های خالی شده بود. بعدها شنیدم که این کار را برای کلاس های دیگر انجام داده بود... چند بار دورادور به دفتر کارش سرک کشیدم و هر بار او را بعد از ترک کلاس پای درس و کتاب یافتم...
یکی از درد دلهای نویسنده این کتاب که به دلم نشست گلایه از غریب ماندن مربیان بزرگ ایرانی بود:
افسوس که جامعه ی ما در معرفی بزرگان، فقط به تعداد مردانش افتخار کرده، بی آنکه آنها را خوب بشناسد و به نکویی به جامعه معرفی کند. با تمام شعارها برای بومی سازی و معرفی اندیشمندان ایرانی به نسل های بعد، جامعه علمی ما، از کرانه ی دریای اندیشه ورزی، تا توانسته، مرواریدهای زیبای این مرز و بوم را رها کرده و سنگ ریزه های دیگران را از سراسر جهان گردآوری کرده و ترجمه نموده است. در همین دوران معاصر مربیان بزرگی داشته ایم که تلاشی برای معرفی درست آنها صورت نگرفته است. برای نمونه محمد بهمن بیگی، استاد محمدباقر هوشیار و ... .