سرآغاز

 

    بسم الله الرحمن الرحیم

 سلام به همه ی دوستانی که در پرسه های گاه وبیگاهشون به این صفحات هم نظری می اندازند.

لطفا نظر دهید...

       همه ی ما توی زندگیمون از بعضی معلمانمون خاطرات خوبی داریم و مورد احتراممون هستند، معلم مورد علاقه ی شما دارای چه ویژگیهایی بوده و چه تأثیری در زندگی شما داشته؟ لطفا عقیده تون را در قسمت نظرات ثبت کنید, و یا به یکی از این آدرسها ایمیل کنید. مطمئن باشید نوشته های شما می تواند درسهایی آموزنده  برای همه ی کسانی که در جایگاه تعلیم و تربیت نقش آفرینی می کنند، داشته باشد. نوشته های ارسالی در یک پست جداگانه با نام خودتون، ثبت میشه . 

 febrahimi53@gmail.com

taravat1355@gmail.com

غصه معلمی

دلم گرفته است،

احساس می کنم تا خرخره در مرداب فرو رفته ایم

مردابی از دسیسه

منجلابی بی پایان

که نظام تعلیم و تربیت کشورم را به نابودی می کشد،

معلم، دانش آموز، کتابهای درسی، و ...

انگار همه چیز را در خود فرو می برد...

دلم می گیرد، از این روزها...

روزهایی که نه عشقی مانده و نه انگیزه ای،

نه دانش آموز و نه معلمی،

نه یاددهنده و نه یادگیرنده ای

تنها نمره هایی کذایی نقش بر کاغذهای سپید... بیست بیست بیست ...

بر این بیست ها باید گریست

تنها روشنی این روزها شاید همین سپیدیهای کاغذ باشد

فریادهای ما در گلو خفه شده است،

باشد که کاغذها تیرگی را فریاد کنند!!!

خاطرات دانش آموزان از دوران تحصیل18

با سلام. بهترین معلم دوران تحصیلم، آقای صدرا بودن. معلمی عاشق، معلمی دلسوز و واقعا دانشمند و باسواد. اونقدر این مرد، بزرگ و باگذشت بود که واقعا نمونه نداشت. اون یکسالی که با این بزرگمرد کلاس داشتیم، به جرات میتونم بگم که مسیر زندگیمون عوض شد.
روز آخری که با ایشون کلاس داشتیم، از ابتدای زنگ بغض گلوی همه رو گرفته بود. وقتی آقای صدرا اومدن کلاس، بعضی از بچه ها بغضشون ترکید بی اراده رفتن و ایشون رو بغل کردن و شروع کردن گریه کردن، خلاصه همه رفتیم طرف این مرد بزرگ. اشک ایشونم دراومد و ... واقعا راسته که میگن : درس معلم ار بود، زمزمه محبتی/جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را
آقای دکتر محمد آزادی - جراح و متخصص مغز و اعصاب

استاد عشق

از استاد حسابی سوال کردند:

دانش معلم، یا هنر معلم، کدام یک در شغل معلمی موثرتر است؟

ایشان پاسخ دادند:

هیچ کدام، معلمی عشق است!!

منبع:کتاب استاد عشق، چاپ 1380، صفحه 181

حکایت حکیمانه (مرتبط با درس جان و تن کتاب تفکر و سبک زندگی پایه هشتم)

در زمین دیگران خانه مکن

یک نفر ۳۰ سال در بازار تجارت کرد، و ثروت عظیمی به دست آورد، و از طریق همین ثروت، زمین وسیعی خریداری کرد.
۳۰ سال دیگر هم کار کرد و با درآمد حاصل از ان، داخل زمینی که خریده بود یک کاخ یا به قول امروزی‌ها ویلایی بسیار مجلل و بزرگ ساخت. .
اما وقتی که می‎ خواست به آن کاخ نقل مکان کند،
مامورانی آمدند و گفتند که شما نمی توانید وارد این کاخ بشوید، چون زمین این کاخ مال شما نیست، شما اشتباهاً کاختون را بر روی زمین یک نفر دیگر ساخته ای!
زمین شما، زمین بغلی بوده، بیچاره این بنده خدا یک زمینی دیگری را با زمین خودش اشتباه گرفته بود و هرچه سرمایه داشت خرج آن زمین کرده، زمین یک نفر دیگر را آباد کرده بود…ولی دیگه افسوس و حسرت فایده نداره😔

مولانا از این داستان استفاده کرده، و میگوید:
حکایت وجود من و شما هم همین‎طور هست، ما انسانها دو تا زمین داریم:
یکی بدن و دیگری روح. ما خیال می‌کنیم که بدن ما، زمین ماست،
و هر چه داریم خرج این بدن می‌کنیم،(خوردن، خوابیدن، پوشیدن، نوشیدن، لذت بردن و... ) و حال خوب و زندگی خوب را در انجام امور مربوط به تن می دانیم
اما وقت مرگ، که میخواهیم از دنیا انتقال پیدا کنیم، به ما می‌گویند که برای منزل آخرت چه کردی؟

آه و افسوس، که می بینیم هر چه کردیم در آبادی دنیا و زمین جسم بوده، اینجاست که به ما میگن زمین شما، آن یکی دیگر بوده، یعنی روح شما و ارزش‌های انسانی ما بوده و ما به اشتباه زمین جسم و هواهای نفسانی را آباد کرده‌ایم و روحمان را، رها کرده‌ایم،
از این جهت است که مولانا می‌گوید:

در زمین مردمان، خانه مکن
کار خود کن، کار بیگانه مکن

کیست بیگانه تن خاکی تو
کز برای اوست غمناکی تو

تا تو تن را چرب و شیرین میدهی
جوهر خود را نبینی، فربهی

گر میان مشک تن را جا شود
روز مردن گند او پیدا شود

مُشک را بر تن مزن بر دل بمال
مشک چه بود نام پاک ذوالجلال

حکایتی از مثنوی معنوی

منبع: سایت https://nidamat.com

تفکر و سبک زندگی پایه هفتم

تدریس درس حکایت تربیت

تدریس درس مهار فشار روانی

کتاب تفکر و سبک زندگی پایه هشتم

تدریس مهار فشار روانی کتاب تفکر و سبک زندگی پایه هشتم

گفتگوی یک معلم با وجدانش


امشب من و وجدانم با هم خلوت کردیم تا کارنامه ی خدمت چندین ساله ام را منصفانه قضاوت کنم.
وجدان:  شغلت چیست؟
من: معلمی
وجدان: همان که می گویند شغل انبیاست؟
من: بله، مفتخرم به این شغل
وجدان: مگر کار انبیاء اصلاح ناهنجاری های اجتماعی نبود؟
من: بله
وجدان: توکدامین ناهنجاری را اصلاح کرده ای؟ اصلا ناهنجاری های پیرامونت را می شناسی؟
من: از این حرف وجدانم یکه خوردم و با دلهره گفتم من همه ی ناهنجاری ها را می شناسم و با آنها دست و پنجه نرم می کنم و از دیدنشان دلم می گیرد. ارتباط نامشروع با جنس مخالف، اختلاس، اعتیاد به مواد مخدر، دین گریزی،مسئولیت گریزی، تقلب، سلفی گرفتن به جای کمک به همنوع ، قانون گریزی، تخریب محیط زیست، هدر دادن منابع طبیعی و خیلی چیزهای دیگر
وجدان: خوب! برای حل این ها چه کرده ای؟
من: دوباره از این سوال یکه خوردم، کمی کارنامه ام را ورق زدم، به روزهایی که با بچه ها در کلاس بودم فکر کردم ، به صحبت هایم با همکارانم. با بچه ها فقط درباره محتوای درس ها صحبت کرده بودم و با همکارانم درباره کم بودن حقوقم،پایین بودن منزلت اجتماعی ام و چیزهایی از این قبیل.
به وجدانم گفتم من بایستی با روش های مناسب، محتوای کتاب ها را آموزش می دادم. در کتاب های ما چیز زیادی درباره ی این ناهنجاری ها نبود و کسی از من نمی خواست این مسائل را بگویم، من هم چیزی نمیگفتم.ضمنا وقت کلاس هم به من اجازه نمی داد از مبحث درسی خارج شوم.
وجدان: بنظرت آیا این حرف ها بهانه ی خوبی هست برای فرار از مسئولیت؟ تمام مردم جامعه به تو به چشم یک مسئول تعلیم و تربیت نگاه می کنند. توخود نیز معترفی که شغلت شغل انبیاء هست! در بالای تقدیر نامه هایت تو را بخاطر این که در جایگاه والای انبیاء قرار داری می ستایند!
من: در مقابل این حرف های وجدانم فقط سکوت کرده ام. از لحظه ای که این گفتگوها یبن و من وجدانم بالا گرفته افکارم به هم ریخته و به این می اندیشم به راستی من چگونه میتوانم این ناهنجاری ها را کم کنم؟ به این می اندیشم من هر چه محتوای کتاب ها را خوب یباموزانم هر چه درصد قبولی ام در کنکور بالا رود وقتی انسانی با ناهنجاری های زیاد را وارد جامعه و بازار کار کنم در واقع هیچ کار نکرده ام.
پس از کلی کلنجار با وجدان خودم به این نتیجه رسیدم از همین امروز به اصلاح این ناهنجاری ها بپردازم، با نقد این ناهنجاری ها در کلاس، با تشکیل یک گروه  با شاگردانم در فضای مجازی، با ارتباط دوستانه با بچه ها و خیلی کارهای دیگر.
خدایا من و همکارانم را در این مسیر سخت کمک نما، الهی آمین

 

نگاهی به وضعیت استاد و شاگرد

گلایه ای از اصحاب فلسفه تعلیم و ترببت

 در تشییع جناره دکتر علی شریعتمداری که سهمی بزرگ در شکل دادن به فلسفه تعلیم و تربیت در این کشور داشته، غیاب استادان و دانشجویان پرشمار فلسفه تعلیم و تربیت، به شدت محسوس بود. با خود به چرایی چنین غیابی می اندیشیدم.

 نخست، فرضیه بدبینانه بی وفایی به ذهنم دوید و بی قدر شدن رابطه استادی و شاگردی در این روزگار که نگاه ابزاری به دانشجویان داده است که استادان خود را نه شخصیت هایی ارجمند که نردبانی برای ترقی بنگرند. رابطه استاد و شاگردی روزگاران گذشته در ذهنم مرور می شد: سخن علی (ع) در ذهنم خلجان می کرد که هر کس سخنی به من بیاموزد، مرا بنده خود کرده است و خاطره ای شاید از شیخ بهایی از ذهنم می گذشت که وقتی به گورستانی رسید، از مرکبش پیاده شد و وقتی از دلیل آن پرسیدند، گفت مرا استادی یهودی بود که در این گورستان دفن شده است و من به احترام شخصیت او از مرکب پیاده شدم.

 اما سپس به فرضیه ای خوش بینانه تر اندیشیدم؛ این که شاید دلیل این باشد که شاگردان بلافصل آن استاد، پرشمار نیستند و او در میان خیل دانشجویان جدید شناخته شده نیست. اما با خود گفتم که این مقدار بی خبری از گذشته ای که هنوز تاریخی نشده است نیز قابل ملامت است.

 گرفتاری افراد البته فرضیه سومی است که بسته به اهمیتی که رخدادها برای آنها دارد، قابل طرح خواهد بود. با هر یک از این فرضیه های سه گانه که ور می رفتم، توجیهی برای این غیاب نمی یافتم. این بود که خواستم گلایه خود را با اصحاب فلسفه تعلیم و تربیت به میان آورم و آنان را در باب این بی خبری یا بی اعتنایی نهیب زنم که در رشته ای چون فلسفه تعلیم و تربیت، چنین رویه ای روا نیست.

                                                                                          "خسرو باقری"  دی ماه95

 🔷از ماست که بر ماست!

 جناب استاد آقای دکتر باقری عزیز

گلایه شما، گلایه از انسانیت و معرفت و صمیمیت و محبتی است که سالهای سال است از میان اغلب مردم رفته و این روزها البته شدت بیشتری گرفته و بازتاب آن در رفتار همه ما بخوبی قابل مشاهده است…

چرا که همه چیز و همه کس از جمله مردگان نیز بازیچه شهرت طلبیها و قدرت طلبیهای کسانی میشود که ظاهرا -به تعبیر شما- در حال بالارفتن از نردبان ترقی هستند! و البته خودشان نمیدانند که این راهی که می روند فرجام و سرانجام نیکی در انتظارش نیست!

هر سه فرضیه شما – هر چند که تایید یا رد آنها با سخت گیریهای علمی برخی مته به خشخاش گذارها،، نیازمند بررسی میدانی باشد!- برای همه ما بوضوح مورد تایید است و این را با تمام وجود یافته ایم!

همه ما در این گرفتاری غرقیم و بی تردید تک تک ما در این غرقاب، نام و خاطرات و از همه مهمتر حاصلل تفکرات خود را نیز از دست خواهیم داد! … و بازهم باید سالهای سال، بجای ارجاع به اندیشه های علی شریعتمداری و خسرو باقری و … به همان هایی ارجاع دهیم که دنیای امروز از خیر زایندگی اندیشه هایشان گذشته اند و به تاریخ پیوسته اند!

 جناب استاد باقری عزیز

دردمندانه باید گفت که شاید همه مشکل را بتوان در همان فرضیه نخست خلاصه کرد!

زیرا مدتهای زیادی است که دیگر استاد و شاگرد در این کشور معنا ندارد و رابطه میان استاد و شاگرد به خاطر رفتار استادها به سردیی گراییده است و متاسفانه هیچوقت هیچیک از ما نیز حاضر نشده ایم علت این ماجرا را در خودمان و رفتار و عملکردمان جستجو کنیم!… متاسفانه شاگردان، کمتر استاد می بینند و اگر هم ببینند بلافاصله در نظامی گرفتار میشوند که مجبورند او را ترک و فراموش کنند!

با تاسف فراوان، رابطه استاد و شاگرد در این روزگار بیشتر به نوعی رابطه بهره کشی "این" از "آن" -و حتی با کمال تاسف- "آن" از "این" !!! بدل شده است.(چیزی که دست کم ساحت شریعتمداری از آن پاک و مبرا بود زیرا بزرگ بود و به بهره کشی از امثال بنده نیازی نداشت!)

شاید بتوان علل این واقعه نامبارک را مطابق با لحن نظریه "پیچیدگی" complexite ادگار مورن در یک منظومه تربیتی-اخلاقی-سیاسی-اجتماعی-فرهنگی-فکری-دینی …. جستجو کرد که البته بررسی آن با همه ارزش و اهمیتش عمر همه ما را میگیرد!... اما به زبان ساده و کوچه بازاری، شاید بتوان همه مشکل را در واژه “بی معرفتی” خلاصه کرد!

بی معرفتی آنهایی که بارها و بارها بویژه در ۱۰ سال اخیر از زبانشان شنیدم که «با شریعتمداری چه کار داری او که کار (= عمر!) خودش راا کرده و دیگر حرفی برای گفتن ندارد!!!!!!!» غافل از این که قرار است اگر کسی استاد است و استادی اش را قبول داریم تا ابد مود توجه باشد و اندیشه هایش منبع بررسی و نقد و نگاه همه باشد.

پاره ای از افراد نیز او را تندخو میدانستند و این را بارها و بارها از این آن شنیدم و حتی به شوخی گفتند که «چطور با او حاضری کار کنی!!؟؟» … غافل از این که اگر با او زندگی میکردی می فهمیدی که نرمی و لطافتی وصف ناپذیر در رفتار و شخصیتش موج می زند اما چه در امور علمی سخت گیر و بی ملاحظه است تنبلیها و سهل انگاریها را بر نمی تابد!…

مقصودم از این بی معرفتی، معنای غیرمرسومش نیز هست!… اگر معرفت و دانشی باشد، شریعتمداری به چشم می آید… باقری به چشم می آید… هر کس به قدر زایندگی علمی اش به چشم می آید!…اگر معرفتی باشد باقری ها و شریتعمداریها و … همدیگر را می بینند!… نه بخاطر محبت و دوستی و به اصطلاح همان معرفت کوچه بازاری… بلکه بخاطر رشد خودشان، بخاطر رشد علم!

 اما آقای دکتر باقری عزیز

بعد از همه این گلایه ها از خود و خودیها باید در این جمع خودمانی کمی بیشتر از هنرنماییهای ما معلمان نیز گفته شود!

جسارتا عرض میکنم که مدتهای زیادی است که دانشگاهها و مراکز علمی -منظورم معلمان و استادان- دیگر “شاگرد” پرورش نمی دهد…. چون فیض رسان نیستند… چون بخشنده نیستند… چون رشد نمی دهند… کوتاه قد و ناتوان و ضعیف شده اند… مشکلی از مشکلات حل نمیکنند….

… و چون، متفرقند!… از جمع شدن کنار هم می هراسند… از کار کردن با هم وحشت دارند!… از شنیدن سخن هم در باره هم میی ترسند…

دکتر باقری عزیز، اغلب ما، کار خودمان را جدی نمیگیرم… تربیت را جدی نمیگیریم و این جمله استادانه استاد فقیدمان را فراموش میکنیم که: «به نظر ما مسئله اساسی در تعلیم‌وتربیت جدی تلقی کردن امر تعلیم‌و‌تربیت است.»

اینها زایندگی ها را از بین می برد… استاد و مقام استادی و منش استادی و عمل استادانه و تولید علم و …. همه را نابود میکند…

 بگذریم…

خدای مهربان به همه بزرگان علم و اندیشه و بخصوص به شما طول عمر با عزت عنایت کند.

                                                                        24 دی ماه 1395- علیرضا رحیمی

به بهانه ی مهر

بوی مهر و مهربانی می آید. بوی حک شدن اسم من و تو بر تخته سیاه کلاس و بوی آموزه های آموزگار و زنگ های مهربانی و مهرورزی. بوی آموختن و آموزش و بوی پرسیدن و پرسش و بوی مرام و معرفت و مدرسه و مساله !

به راستی اگر مدرسه و معلم مساله شود و سوال دغدغه جامعه ، آنگاه می توان به نشاط و شادی و توسعه و سازندگی دل بست.آبراهام لینکن می گوید:

به پسرم درس بدهید. او باید بداند که همه مردم عادل و همه آن ها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگویید به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود. به او بیاموزید، که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. می دانم که وقت می گیرد، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش، یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد. از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید....

اگر می توانید، به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق کند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گل های درون باغچه و زنبورها که در هوا پرواز می کنند، دقیق شود. به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردن کش ها، گردن کش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند. به پسرم یاد بدهید که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند.

ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند. به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد. به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست. به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد. در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید اما از او یک نازپرورده نسازید. بگذارید که او شجاع باشد، به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید. پسرم کودک کم سال بسیار خوبی است.

مهدی خلیلی/ سردبیر صدای معلم

هدف تعلیم و تربیت

 

" هدف تعلیم و تربیت نوین، باوراندن پرسش گری است 

وقتی از توانمند کردن افراد صحبت می کنیم به معنای ارتقای ظرفیت های یادگیری است .باید تفکر را به انسان ها یاد بدهیم که بر اساس داده ها فکر کنند و خلاقیت داشته باشند ، اگر فقط سخنرانی کنیم و دانش جو را به قرائت محدود کنیم ، یادگیری منفعلانه می شود . باید گروه های مطالعاتی داشته باشیم . باید آزمایشگاه های مجازی داشته باشیم . باید تاکید بر خلق دانش باشد و نه بازتولید آن . باید که از خودشان ابتکار داشته باشند و داده ها را پردازش کند .باید دانش جو با اهداف یادگیری درگیر شود . باید بدانیم که نیازهای دانش جو چیست ؟باید دیدگاه های متفاوت برای بهره گیری از شیوه های گوناگون یادگیری در دسترس قرار داده شود .
وقتی راجع به شیوه های تغییر صحبت می کنیم باید بدانیم که اصولا تغییر مشکل است . آدم ها باید به چیزی که یاد می گیرند اعتقاد داشته باشند .
نتیجه گیری کلی و نهایی من این است که در عصری زندگی می کنیم که به سرعت در حال تحول است ، اقتضائات آن به سرعت دارد عوض می شود . وسائل جدیدی با خود می آورد که ما با آن ها می توانیم پارادایم های جدیدی را در تعلیم و تربیت پایه گذاری کنیم و این پارادایم ها ممکن است شکسته شدن فرهنگی باشد و در این جا نقش ها تغییر می کند . نقش استاد و یا معلم " تسهیل گر " است و هدف ساختن انسان های پرسش گر 

دکتر امیلیا نرسیسیانس/ استاد دانشگاه

ما در باران خواهیم ماند

کتابی دیگر از دکتر محمدرضا نیستانی با نام " در باران خواهیم ماند"  منتشر شد.
به گزارش تابناک اصفهان، دکتر محمد رضا نیستانی در رابطه با این اثر گفت: مسالۀ اصلی نگارنده در این اثر، توصیف، تبیین، تحلیل و ارزیابی بازیگران عرصۀ دانش در بستر تجربۀ زيستۀ خويش است و پارادایم غالب در این مجموعه نیز همچون اثر پیشین نویسنده ؛ کلاس از جنس واقعه؛بر مبنای پدیدارشناسی است. در پارادایم پدیدارشناسانه، زندگی به معنای عام و تجربۀ زیستۀ شخص به معنای خاص، پایه و مبنای شناخت و تفسير پدیده‏های اجتماعی قرار می‏گیرد.  محقق در تبیین و تحلیل اصحابِ دانش از «تبارشناسی مبتنی بر تجربۀ زیسته» بهره برده است و در این روش، پژوهشگر میکوشد تا به‌جای یافتن دودمان یا تبار خانوادگی و اصل و نَسَب خویش، به بررسی تبار و ریشه‏های تجارب زندگی خود بپردازد و هر پاره خاطره و شکسته حادثه‏ای از تجارب گذشته را با پردهدری تمام، دستمایۀ مطالعه و دقت قرار دهد.نگارنده به‌جای گوش سپردن به زبان و نوشتههای دیگران، كلام و تجربه‏های خود را به وادی اندیشه میآورد و کاری میکند که در آینده مجبور نگردد تجربه و اندیشۀ زیستۀ خویش را با شرم از زبان بیگانه‏ای بشنود كه برای گفتن تمام حقیقت، آموزش ندیده است. در تبارشناسی تجربۀ زیسته، محقق مسأله را فقط از توصیفهای زمینهای و زمانِ حال به دست نمیآورد، بلكه ریشه یابی زندگی او از گذشته تا اكنون راه را برای اشاره‏ ها و نشانه ‏های تفكر برانگیز دربارۀ پدیده می گشاید. نگارنده با درهم‌آمیختگی تجربۀ زیستۀ گذشته با آنچه كه اكنون با آن مواجه است، ضمن درکِ حقیقتِ کنش‏های بازیگران عرصۀ دانش، تلاش می‏کند تا به تفكر فلسفی و به پیوندهای نامتناظر و به جنبۀ نامتناهی و نامتعارف رویدادهای تحصیلی و آموزشی خود بپردازد.  در پژوهش تبارشناسی مبتنی بر تجربۀ زیسته، نگارنده خود را اسیر نظریه ها و مفاهیم از پیش تعریف‌شده نمی‏كند و میکوشد قلمرو مفهومی خویش را با بهره ‏گیری از روایت‏های واقعی تا جایی که امکان دارد گسترش دهد. ازاین‌رو، تبارشناسی زندگی شخصی، عرضۀ اندیشه‏ ها از منظر باغی انبوه و پُر پیچ‌وخم است که نگارنده تلاش میکند در خلال گشت‌وگذار در تجربه های گذشته و حال، آرام‌آرام به کُنه پدیده های آموزشی دست یابد. ازآنجایی‌که بررسی، تحلیل و ریشه یابی تاریخی تجربه های زندگی، نمیتواند امری كاملاً شخصی و بیگانه از جامعه باشد؛ نگارنده در اين جُستار همچنین کوشيده است تا ضمن ریشه ‏یابی تجربه‏ های زندگی خویش، برای آنکه مطالعه از اعتبار علمی و از عینیت و دقت لازم برخوردار باشد، روایت‏های فردی را با روایت‏های جامعه شناختی درهم بیامیزد. در پیكرۀ این اثر تلاش شده است تا جایی كه امكان دارد مطالعۀ موجود، شرح كامل و اصیلی از حقیقت پدیده را ارائه دهد و از تخیل و امور غیرواقع توشه نگیرد و همه‌چیز را از چشمۀ زلال واقعیت بنوشد، ازاین‌رو، نگارنده در روایت تجربۀ زیستۀ خویش، به دنبالِ تبار و دودمان خیالی نبوده و تمامی روایت‏ها را مبتنی بر پدیده‏ های عینی ارائه داده است و باوجوداین باید اذعان داشت داوری‏های صورت‏گرفته دربارۀ رخدادهای پیرامونی، خالی از اندیشه‏ ها، نگرش‏ها و تمایلات فردی نیست.

 لینک خرید کتاب www.yaremana.ir

منطق ماشین دودی

یكی از دوستان ما كه مرد نكته سنجی است، یك تعبیر بسیار لطیف داشت، اسمش را گذاشته بود منطق ماشین دودی. می گفتیم منطق ماشین دودی چیست؟ می گفت من یك درسی را از قدیم آموخته ام و جامعه را روی منطق ماشین دودی می شناسم. وقتی بچه بودم منزلمان در حضرت عبدالعظیم بود و آن زمان قطار راه آهن به صورت امروز نبود و فقط همین قطار تهران- شاه عبدالعظیم بود. من می دیدم كه قطار وقتی در ایستگاه ایستاده بچه ها دورش جمع می شوند و آن را تماشا می كنند و به زبان حال می گویند ببین چه موجود عجیبی است! معلوم بود كه یك احترام و عظمتی برای آن قائل هستند. تا قطار ایستاده بود با یك نظر تعظیم و تكریم و احترام و اعجاب به آن نگاه می كردند. كم كم ساعت حركت قطار می رسید و قطار راه می افتاد. همین كه راه می افتاد بچه ها می دویدند، سنگ برمی داشتند و قطار را مورد حمله قرار می دادند. من تعجب می كردم كه اگر به این قطار باید سنگ زد چرا وقتی كه ایستاده یك ریگ كوچك هم به آن نمی زنند، و اگر باید برایش اعجاب قائل بود اعجابِ بیشتر در وقتی است كه حركت می كند. این معمّا برایم بود تا وقتی كه بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم. دیدم این قانون كلی زندگی ما ایرانیان است كه هركسی و هر چیزی تا وقتی كه ساكن است مورد احترام است. تا ساكت است مورد تعظیم و تبجیل است، اما همین كه به راه افتاد و یك قدم برداشت نه تنها كسی كمكش نمی كند بلكه سنگ است كه به طرف او پرتاب می شود. این نشانه ی یك جامعه ی مرده است، ولی یك جامعه ی زنده فقط برای كسانی احترام قائل است كه متكلّم هستند نه ساكت، متحرّكند نه ساكن، باخبرترند نه بی خبرتر. پس ای معلم عزیز دانش آموزانت را برای ساختن چنین جامعه ای آماده کن و ابتدا خویشتن خویش را.

برگرفته از سایت پایگاه جامع استاد شهید مرتضی مطهری(مجموعه آثار شهید مطهری . ج25، ص: )426

اثر پیگمالیون در نگرش معلم!

 

در سال 1966، رابرت روزنهال و لنور جاکوبسن، 20% از دانش آموزان یک مدرسه را به صورت تصادفی انتخاب کردند و به معلم های این افراد اعلام کردند که این کودکان در آزمون "استعداد و نبوغ ذهنی" عملکرد درخشانی داشته اند (که در واقع چنین نبود). نتایج تحقیق نشان داد صرف ادعای اینکه این کودکان نبوغ ذاتی دارند، سبب شد که معلم ها رفتار و انتظار بالاتری از این کودکان داشته باشند و این تغییر نگرش در مورد این کودکان منجر به تغییر برخورد معلم ها شده و تشویق و گرایش مثبت به این کودکان را در ذهن آنها ایجاد کرده بود. جالب این بود که وقتی معلم ها باور داشتند یک دانش آموز استعداد و هوش بالایی دارد، این برداشت به طور ناخودآگاه به کودک منتقل می شد و او نیز از خود تلاش بیشتری نشان می داد و حتی در تست بهره هوشی نمرات بالاتری از قبل کسب می کرد.

به این پدیده در روان شناسی، "اثر پیگمالیون( نگرش مثبت نسبت به عملکرددیگران) می گویند. اثر پیگمالیون توضیح می دهد که برداشت و قضاوت دیگران نسبت به ما در عملکرد ما موثر است برای مثال اگر معلمی یک کودک را کند ذهن بداند، این برداشت، بر ذهن و رفتار دانش آموز نیز اثر می گذارد و او خود را کند ذهن می داند و دیگر تلاشی برای تغییر وضعیت خود نمی کند. اما بالعکس اگر معلم کودکی را تیزهوش و با استعداد بداند این اثر سبب می شود دانش آموز نیز نگرش مثبتی نسبت به خود پیدا کند و سطح انتظار از خود را بالاتر ببرند.

 دیروز در دانشگاه فرهنگیان کرمان یک همایش برای تحقیقات کیفی برگزار شد که مقاله ی ما هم با  عنوان«آثار اخلاقی طرح ارزشیابی توصیفی در مقطع ابتدایی» به عنوان سخنرانی انتخاب شد. نتیجه ی این پژوهش این بود که این طرح دارای آثار اخلاقی مثبتی در حوزه ی  خودسازی،خودشناسی، قضاوت صحیح درباره دیگران،بالارفتن عزت نفس،کاهش حسادت  و... است اما زمانی این آثار به طور کامل و خوب محقق میشه که معلمان و اولیاء نسبت به  این طرح و نحوه ی درست اجرای آن آگاه باشند و وزارتخانه نیز با تقلیل تعداد دانش اموزان به 16-20 نفر و کاهش حجم کتب درسی و  اتخاذ تدابیر لازم در جهت برخورد با آثار منفی این طرح به یاری  آن بشتابد و گرنه آثار منفی آن از جمله حذف روحیه رقابت مثبت، سوء استفاده دانش اموزان تنبل از سایر همکلاسی های فعال، کم کاری معلمان فرصت طلب و... در دراز مدت  پیامدهای نامناسبی به دنبال دارد که در کاهش آثار مثبت این طرح بی تاثیر نیست.

 

 

روح  بلند استاد شکوهی به ملکوت اعلی پیوست


به بهانه درگذشت پروفسور غلامحسین شکوهی، پدر علم تعلیم و تربیت در ایران:
سال 1341 در شهر ژنو، در رشته تعليم و تربيت دكترا گرفتم و برگشتم تهران. رفتم اداره فرهنگ، بخش شهرستان ها. گفتند: رديف حقوقي نداريم. بايد برگردي بيرجند، گفتم: من بيرجند بودم، دبير خوبي هم بودم. اين همه براي من خرج كرديد كه برگردم بيرجند در دبيرستان درس بدهم؟... نپذيرفتند. رفتم پيش دكتر صديق اعلم. آن موقع سناتور بود. پرسيد كجا تحصيل كردي، گفتم ژنو. تعجب كرد. مثل اينكه خودش هم ليسانسش را از آنجا گرفته بود. بعد پرسيد، چه خوانده يي، گفتم: تعليم و تربيت. دكتر صديق كمي سرد شد و گفت: چقدر كوچك گرفتي. منظورش اين بود كه رشته تعليم و تربيت كوچك است. ياد ژنو افتادم. يكي از دانشجويان كه از كشور يونان آمده بود، چهار عمل اصلي [جمع و تفريق و ضرب و تقسيم] را به عنوان تز دكترا مطالعه كرده بود. در جلسه يي كه دفاع مي كرد، من هم بودم. دكتر دپارتمان گفت: تو خيلي زحمت كشيده يي، ولي خيلي بزرگ گرفته يي، چه كسي مي تواند، چهار عمل اصلي را در چهار سال ابتدايي يكجا مطالعه كند. او مي گفت چهار عمل اصلي در دوره ابتدايي زياد است و دكتر صديق اعلم مي گفت اينكه تو گرفته يي [دكتراي تعليم و تربيت] كوچك است. اين فرق ما و آنهاست. اين خاطره دكتر غلامحسين شكوهي سال هاست ذهن مرا درگير كرده است و گمان مي كنم مشكل اصلي ما، در همه حوزه ها، رفتن دنبال پروژه هاي سنگين و بزرگ است. در سياست به چيزي كمتر از مديريت دنيا راضي نيستيم، اما در عمل دولت از حل مشكل ترافيك و آلودگي هوا عاجزاست. در آموزش و پرورش به كمتر از تحول بنيادين رضايت نمي دهيم اما در عمل به تعطيلي پنجشنبه ها و كوتاه و بلندكردن طول دوره هاي آموزشي مي رسيم. در حوزه فرهنگ دنبال انقلاب پي در پي هستيم، اما باز هم از همه چيز اظهار نارضايتي مي كنيم. تشكل هاي صنفي در همه جاي جهان دنبال بهبود شرايط آب و نان و كار و بيمه اعضا هستند و در اينجا، با تئوري پردازي هاي شبه ماليخوليايي تمام وظايف سياسي و انقلابي و قومي و... را بار تشكل معلمي مي كنيم و همه چيز را يكجا برباد مي دهيم. در حوزه ملي مدال بهترين، باهوش ترين و متمدن ترين ملت را به سينه خود مي آويزيم، اما در صف مرغ و ترافيك و استاديوم فوتبال و... رفتارهاي ناهنجار از خود بروز مي دهيم. مخالفان و منتقدان سياسي هم هرچه ضعيف تر باشند، پروژه هاي سياسي آنها سنگين تر مي شود. يك چيز ساده را ما در مدرسه و در خانواده نياموخته ايم: «كوچك بردار، يا متناسب با توانايي ات بردار»...

با ذكر اين خاطره خواستم يادي كنم از معلم بزرگ دكتر غلامحسين شكوهي.

مهارتهای شکوهی

شکوهی استعداد و خمیرمایه ی بازیگری داشت. خاطرات و اندیشه های خود را در قالب دیالوگ ها و نمایشهای مختلف، مانند باریگران حرفه ای تئاتر ارائه می داد.

از زبان بدن برای ارائه ی معنا و مفهوم اندیشه های تربیتی به بهترین نحو استفاده می کرد. چشم، ابرو، لب، دهان و پوست صورت و حالات خاص چهره، همه در دستان او همچون بازیگری توانمند به کار گرفته می شد.

نمایش و شیوه ی بیان او، زیبا ، دلنشین و قابل لمس بود و با پرنیانی از سرشت و گفتار نیکو، آراسته شده بود. از گفتن سخن های یکنواخت، پرهیز می کرد. صدایی با ضرب آهنگ مناسب، روان، دلنشین و بدون خش داشت و به خوبی می توانست زیر و بم صدای خود را کنترل کند. شادی، تعجب ونگرانی را به درستی در آهنگ صدایش نشان می داد.

کلاس های او مانند موسیقی ملایمی بود که آرام آرام اوج می گرفت و به راحتی قادر بود دانشجو را بر بال اندیشه های خود بنشاند و به هر کجا که می خواهد ببرد.

به ندرت اتفاق می افتاد که در کلاس او، دانشجو خسته شود. آن مایه ی قدرت را داشت تا یک ساعت و نیم دانشجویان را با  انگیزه ی یادگیری بر روی صندلی بنشاند.

به عنوان نمونه، وقتی که نمایش او به نقطه ی عطف خویش می رسید و تنور سخن را داغ می دید و می خواست سخن پایانی و حرف حکیمانه ی خویش را در ذهن دانشجو ماندگار سازد، مانند بازیگرهای زیرک و توانمند، نزد دانشجویان می آمد، دندانهایش را به  هم می مالید، آهنگ صدایش را پایین می آورد، بغض و شادی برآمده از گفته ها و خاطرات خویش را فرو می  خورد و در گوش یکی از دانشجویان به آرامی نجوا می کرد: «اینه داستان» در این حال، تمام موهای بدنت راست می شد، فکر می کردی که آیه بر تو نازل شده است.

شکوهی در آن دوران سالخوردگی، در ارائه ی نمایش گونه ی مطالب درسی و خاطرات خود با طراوت و تازه تر از هر جوی روانی بود. قدرت آن را داشت تا در نقش دختربچه ای سه ساله، دانش آموز ابتدایی و یا نوجوانی درآید و به طور کاملا باورپذیر و در عین حال جذاب، نقش آنها را بازی کند. یک بار در درس مبانی اجتماعی تعلیم و تربیت، مثل دختربچه های چهار یا پنج ساله، با موزاییک های کلاس، لی لی بازی کرد و گفت:

لی لی بازی بچه ها را از دور تماشا کرده اید؟ وقتی که تنها بازی می کنند، اگر پایشان روی خط برود، برمی گردند و دوباره بازی می کنند، کودکان به طور طبیعی دوست دارند تا قوانین و مقررات را رعایت کنند. این جامعه است که متاسفانه گاهی، راه دروغ و کلک را به بچه های ما نشان می دهد و آنها را از ماهیت وجودی خویش دور می سازد.

خاطرات شکوهی

وارد کلاس اول دبیرستان شده بودم، ساعت اولی که درس زبان فرانسه داشتیم از خوشحالی روی پا بند نمی شدم. خیلی احساس غرور می کردم، معلم فرانسه وارد کلاس شد. در مشهد درس خوانده بود و می گفتند تمام لاروس را حفظ است. روز اول درس داد و جلسه بعد یکی از دانش آموزان را  صدا زد پای تخته.

دانش آموزی بود قد بلند و سیه چرده که سرش از تخته سیاه گذشته بود. معلم هم آن طرف ایستاده بود، جثه کوچکی داشت، گفت: الفبا را بگو. دانش آموز شروع کرد به گفتن حروف، به حرف «او» که رسید، دهانش را غنچه کرد، همه خندیدند. معلم شاید فکر کرد که باید کاری بکند تا بتواند کلاس را بعد از آن اداره کند، به من که از همه کوچکتر بودم و در ردیف جلو نشسته بودم، گفت: چرا خندیدی؟ گفتم: همه خندیدند! چند سیلی زیر گوشم زد و گوش مرا گرفت و از کلاس بیرون کرد. این اولین باری بود که در مدرسه به من توهین می شد. برخورد معلم فرانسه باعث شد، با اینکه همه درسهایم خوب بود، دیگر   در تمام دوره ی  دبیرستان فرانسه را یاد نگیرم.

چند  سال بعد که وارد دانشسرای عالی شدم، معلم فرانسه ی ما خانم نفیسی   بود، من تا آن زمان معلم زن نداشتم، خجالت کشیدم، پیش خود گفتم: الان خانم نفیسی هم  می فهمد که من بی سوادم و فرانسه بلد نیستم. چند جلسه گذشت، یک روز گفت: شما باید انشاء بنویسید. تب کردم، من انشاء بنویسم، آن هم به زبان فرانسه!؟

رفتم خرید کتاب و هر چه کتاب فرانسه پیدا کردم خریدم. 16 آذر آمد. دانشگاه شلوغ شد و کلاس ها تعطیل شد، من تمام دو هفته را انشاء می نوشتم که آبرویم پیش معلم فرانسه نرود. بالاخره انشاء را دادیم به خانم، گذاشت توی کیفش، من هم یک هفته به کیف خانم فکر می کردم. هفته ی بعد خانم معلم آمد، کیفش را روی میز گذاشت و  ورقه ها را درآورد. گفت: شکوهی کیه؟ به خودم گفتم: ای وای خانم فهمید، اما خانم نفیسی گفت: شکوهی، خوب انشایی نوشتی. بار من سنگین شد. از آن به بعد من بهترین شاگرد کلاس فرانسه شدم، از خانم نفیسی هم در امتحان دو مرتبه نمره ی 20 گرفتم. معلم تاثیر عجیبی روی شخصیت دانش آموز دارد. معلم می تواند دانش آموز را بکشد ، یا زنده کند.

نقد نظام آموزشی  در کلام دانش اموزان(2)

یکی از معایب آموزش و پرورش فضای آموزشی آن است،اکثـر کلاس های درس خسته کننده و یکنواخت است و این باعث می شود دانش آموزان خسته شوند و به درس گوش ندهند هرچند که دانش آموزان با خیره شدن به معلم اظهار می کنند که درس را می فهمند! و این مهارت معلم را می طلبد که متوجه این مشکل شود.
حجم دروس بسیار زیاد است و آموزش گروهــی کمتر صورت می گیرد،از مزایای آموزش گروهــی طرح ایده های نو و ترغیب دانش آموزان برای صحبت کردن است.
مسئله دیگر سرکوب شدن روحیـــه ی نشــاط جوانی دانش آموزان است ، مدرسه مکان  چندان مناسبــی برای حفظ روحیه نشاط در دانش اموزان نیست بلکه کلاس درس به یک مکان خسته کننده تبدیل شده و بعضی دروس تحمیلی اند بدون اینکه سنجیده شود که آیا این درس تاثیری در امروز و آینده دانش آموز دارد یا نه؟!
اهدافی که در آموزش و پرورش تعریف می شود بیشتر کوتاه مدت و مقطعی است در صورتی که ما در آموزش و پرورش نیازمند اهداف بلند و کلان هستیم که بر اساس نیاز های فرهنگــی و ملــی کشورمان طراحــی شده باشد.... من امیدوارم این معایب هر چه زودتر برطرف گردد.

                    زینب گنجعلیخانی- دبیرستان هدی(دوره دوم)

استاد نمونه

یکی از اساتید بزرگوار بخش علوم تربیتی دانشگاه  باهنر کرمان،جناب آقای دکتر سیدحمیدرضا علوی هست  که چند سال قبل افتخار شاگردیشون رو داشتم . رفتار ایشون در کلاس باعث افزایش اعتماد به نفس در دانشجو میشد بارها شاهد این بودیم که استاد راضی نمی شد با وجود خستگی زیاد در حضور دانشجو چای بنوشند یا اگر دانشجویی وارد کلاس میشد ایشون به احترام دانشجو می ایستادندو پس از این که دانشجو می نشست ایشون نیز می نشستند،وقتی دانشجویی پاسخ سوالی را به اشتباه بیان میکرد ایشون سریع عکس العمل نشون نمی دادند  بلکه با سوالهای متعدد دانشجو رو به سوی پاسخ صحیح هدایت می کردند این ها بخش کوچکی از رفتارهاشون هست که درس بسیار خوبی برای همه ی ما بود.

رفتار محترمانه ی ایشون با دانشجویان منحصر به دوران دانشجویی دانشجو نمی شد بلکه پس از فراغت از تحصیل نیز  کما فی السابق با ما رفتار می کردند به طوری که  امیدوار بودم هر کار ی داشته باشم  در حد توان کمک خواهند کرد ،چند روز قبل طی ایمیلی ازشون خواستم که جهت غنای کتابخونه مدرسه تعدادی کتاب خوب بهمون معرفی کنند، ایشون علاوه بر این که بزرگوارانه لیست کتابهای متعددی برام ارسال کرده بودند چند جلد کتاب نیز به کتابخونه مدرسه اهدا کردند، نکته ی بسیار زیبا در رفتارشون  این بود که این کار رو نه تنها زحمت نمی دونستند بلکه به چشم رحمت الهی بهش نگاه می کردند و کلی از من تشکر کردند که باعث شدم  در این کار خیر سهیم شوند،وقتی رفتارشون رو دیدم ناخودآگاه یاد این سخن حضرت علی(ع) در نهج البلاغه افتادم که خطاب به امام حسن(ع) می فرمودند«...اگر مستمندی را دیدی که توشه ات را تا قیامت می برد و فردا که به آن نیاز داری به تو بازمیگرداند،کمک او را غنیمت شمار و زاد و توشه را بر دوش او بگذار و اگر قدرت مالی داری یبشتر انفاق کن و همراه او بفرست،زیرا ممکن است روزی در رستاخیز ،در جستجوی چنین فردی باشی و او را نیابی».

به راستی که اگر چنین دیدگاهی در ما شکل بگیره، هرگز کمک به دیگران را مایه زحمت خود ندانسته بلکه آن را رحمتی از جانب خدا خواهیم دانست که پس از مرگ دستگیرمان خواهدشد. از خداوند بزرگ برای این استاد بزرگوار که مایه مباهات دیار کریمان است آرزوی سلامتی و طول عمر دارم.

 جناب آقای دکتر علوی سال گذشته برنده دهمین جایزه  زنده یاد افضلی پور شدند کتابهای ارزنده ی «اینگونه تربیت شدم» و« راه های رهایی از ناآرامی» که توسط ایشون نوشته شده،بسیار پندآموز و جذاب هستند.

ارسطو می‌گوید: افتخار كسانی كه به كودكان تعلیم می‌دهند، بیش از كسانی است كه آنها را به وجود می‌آورند. معلم و دانش‌آموز، دو ركن اساسی آموزش و پرورش هستند. آموزش و تدریس، كاری بسیار ظریف و حساس است و هر كسی كه سواد یا معلوماتی در زمینه خاصی كسب كرده است، نمی‌تواند معلم موفقی باشد. پس معلم شایسته، كسی نیست كه در یك دبستان یا دبیرستان تدریس می‌كند، بلكه می‌تواند هر فرد واجد شرایطی باشد كه در حوزه تربیتی فعالیت کرده و می‌خواهد در كار تدریس و فن آموختن، موفقیت به دست آورد.

تبریک سال نو

 مگر می توان در موسم بهار، گل را بوئید و معطر نشد؟

غنچه و سبزه نورس را دید و از نو نروئید؟

نوازش نسیم پر مهر را فهمید و به حرکت در نیامد و ..... ؟!    

آری دوستان عزیز  در همنوائی و همگرایی با نظام زیبای حاکم بر هستی و کائنات، یعنی حاکمیت بهار بر پهنه ی طبیعت، شما نیز بهار را بر تمامی گستره حیاتتان حاکم کنید.

آغاز بهار و سال نو بر شما فرخنده و خجسته باد. 

خاطرات دانش آموزان از دوران تحصیل(19)

 اولین روزی که با یکی از معلمان برخورد داشتم به نظرم خیلی مهربون اومد و رفتارهاش مادرانه بود اما جلسه بعد، به دلیل حساسیت ، زیاد سرفه می زدم .موقعی که خانم وارد کلاس شد من در حال سرفه زدن بودم که ایشون من رو  از کلاس بیرون کرد ،وقتی حالم بهتر شد و به کلاس برگشتم دیدم ایشون چند صفحه درس داده ،وقتی ازشون خواستم که مجددا برا من مطالب رو توضیح دهند، شروع کرد به دعوا کردن و گفت: با سرفه زدنت وقت کلاس من رو گرفتی حالا هم توقع داری دوباره برات وقت بذارم و درس رو توضیح بدم؟ وقتی این حرف رو شنیدم خیلی  ناراحت شدم... البته رفتارهای نامناسب این خانم باعث شد تا بچه ها به اداره اعتراض کنند و دو ماه از سال نگذشته بود که یه دبیر دیگه برامون  اومد.

                  حانیه شجاعی- دبیرستان هدی(دوره دوم)

خاطرات دانش آموزان از دوران تحصیل(18)

سال اول ذبستان برای اولین بار املا داشتیم. موقع نوشتن دفترم رو طوری روی میز گذاشتم که یه کم کج باشه و بتونم راحت تر بنویسم، مشغول نوشتن بودم که حس کردم یه نفر بالای سرم هست،نگاه کردم دیدم معلم با عصبانیت به من نگاه می کنه، دفتر من رو برداشت و صاف کرد و بعد هم به طرف هم کلاسیم رفت و با عصبانیت  پرسیدچرا از روی دست یه نفر دیگه می نویسی؟ من خیلی تعجب کرده بودم و با خودم می گفتم مگه چه اشکالی داره از روی دست من بنویسه؟ اون زمان بود که تازه فهمیدم اسم این کار تقلبه!

                            زهرا مهدوی- ذبیرستان هدی (دوره دوم)

نقد نظام آموزشی  در کلام دانش اموزان(1)

قبل از اینکه بخوام خاطره  یا نکته مثبتی که از معلمای عزیزمون یاد گرفتمو بگم ، باید این نکته رو بگم که : معلما بیش تر به تعلیم اهمیت میدن و تربیت در نظرشون بی اهمیته . کلا هدفشون تعلیمه هدفشون تموم کردن کتابه!

درصورتی که میگن ’’تعلیم و تربیت’’
بیش تر معلما وظیفشونو فراموش کردن ،فراموش کردن که باید ادب‌و تربیت هم به بچه ها آموزش داده بشه .
واقعا چرا باید جوری بشه که معلم بیاد سر کلاس و به دانش آموز اجازه ی سوالایی که توی ذهنشن و ذهنشو به خودشون مشغول کردن  نده .
چرا معلمان نباید حداقل  هرجلسه  یک نکته ی مثبت و مفید به دانش آموزاشون بگن؟
چرا معلما بخشی از وظیفشونو که ’’تربیت’’ دانش آموزان هست رو فراموش کردن ؟
وچرااا...
ببخشید خانم این مسئله خیلی وقته تو ذهنم بود .خیلی وقت بود که برام سوال بود .ببخشید خانم من مخاطبم تمام معلم های عزیز نیست .
خیلی از معلما هستن که تعلیم و تربیت رو با هم دارن ولی من فکر میکنم باید بقیه معلم ها هم اینو به یاد بیارن و اون معلم هایی که این ویژگی رو دارن توی خودشون پر رنگ تر کنن .
خیلی از معلما هستن که  به این نکته توجه میکنن مخصوصا معلم های عزیز  مدرسه ی خودمون .
من گفتم که شما اینو به معلم های دیگه یادآوری کنین.

                                              نرگس احمدی نژاد-دبیرستان  هدی دوره دوم

کیفیت خوب نظام تربیت در گرو کیفیت خوب معلمان آن است.

بنابراین، الویت‌بخشی به کیفیت آموزش و یادگیری به عنوان هدفی راهبردی –چنان که در گزارش پایش جهانی تربیت برای همه پیشنهاد شده است- خود مستلزم الویت‌بخشی به کیفیت تربیت معلم به عنوان یک مقدمة ضروری است.

در تربیت قرار نیست مادة خامی در دستان ماهر مهندس، صنعت‌گر یا هنرمندی به یک محصول بدل شود.

تربیت معلم و کیفیت آن در نظام آموزشی ایران


تربیت فعالیتی است که عاملانش به‌هنگام اشتغال به آن با مادة خام بی‌حرکت و شکل‌پذیری سروکار ندارند که هیچ سرنوشتی ندارد، جز پذیرفتن آنچه برایش رقم زده‌اند. بلکه با موجودی متحرک و مختار سروکار دارند که قادر است آگاهانه یا ناآگاهانه با اختیار و ارادة خویش سرنوشت‌اش را تغییر بدهد یا ندهد، حتی در شرایطی که این سرنوشت پذیرفتن اختیاری و موقتی امری اجباری باشد -آن‌گونه که تربیت رسمی با ابزار قدرتمندی که در اختیار دارد رقم می‌زند. 
                                                   دکتر فرشته آل حسینی

 کسب علم از با ارزش ترین کارهاست و کسی که در معنای واقعی، به دنبال کسب علم باشه از لحاظ علمی و اخلاقی سرآمد روزگار خواهد شد. از عالمی پرسیدند زندگی خود را بر چه اصل هایی بنا کرده اید؟

گفت بر چهار اصل

1- دانستم که رزق مرا دیگری نمی خورد پس آرام شدم.

2- دانستم که خدا مرا می بیند پس حیا کردم.

3- دانستم که کار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش کردم.

4- دانستم که پایان کارم در دنیا مرگ است پس مهیا شدم.

خاطرات دانش آموزان از دوران تحصیل(17)

بهترین معلم من در دوران تحصیلم آقای کامکار دبیر ریاضی مون هست .ایشون  علاوه  بر این  که شوخ هستند در طی سال، برای دو سه بار  با دانش آموز کنار می آیند و خیلی خوب درس می دهند  به طوری که اگه در کلاس درس رو خوب گوش کنیم مشکلی برامون پیش نمیاد.

                                  علی حاج غنی-دبیرستان علامه حلی(دوره دوم)

هنر خاطره

"خاطرات خیلی عجیب هستند،
گاهی اوقات می خندیم به روزهایی که گریه می کردیم و گاهی گریه می کنیم به یاد روزهایی که می خندیدیم!"